|
دوستت دارم دست خودم نیست آقا |
| |
سلام آقا جون . این روزا خیلی دلگیرم ازت . تو که رسم عاشق کشی بلد نبودی پس حالا چی شده که بامن اینجوری می کنی ؟ اصلا دل مهربونت چجور می تونه منو نطلبه ؟ ای خدا خودت می دونی که ناشکری نمی کنم اما دلم خیلی براش تنگه . می دونم این غصه من مقابل غصه های ادمای دیگه اصلا غصه نیست .همین دور و بر خودمو می گم :یکی چشای ملتمسش هر روز پشت پنجره اتاق عمله تا چندمین عمل پسر رشید و زیباش که دیگه اصلا شباهتی به قبل نداره با موفقیت انجام بشه .یکی با دیدن یه بچه روحش میره بالا و برمیگرده . یکی داغ جوون دیته .یکی مریض جواب کرده داره یکی مادر ÷یر داره اما از ترس شوهرش نمی تونه به مادرش برسه .یکی در حسرت نگاه مهربون شوهرش مونده . یکی از ترس حرف فامیلاش راضی به طلاق شده . یکی عشقش ازدواج کرده .یکی عشقش خیانت کرده .یکی ........ اما خوب این دلیل نمیشه که من دیگه دلتنگ نشم . امروز رفتیم شاهزاده فاضل هخر بار میرم اونجا بی اختیار اشکام میریزه .کاش آقا برای چند دقیقه هم منو راه میدادی . دیشب خونه خواهرشوهرم بودیم و شوهرش بحثو کشوند به مشهد و زیارت و اینکه دل باید راهی بشه نه جسم . من مثلا داشتم قرآن می خوندم اما ای داد بازم این اشکا میبارید و من نمی تونستم جلوشونو بگیرم . اگه منو همون طوری هم راهی میکردی راضی بودم .ای خدا میون همه غصه های مردم نیا غصه منو هم ببین و زود زود خودت به شادی تبدیلش کن .الهی آمین
|
|
|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391
ساعت 0:45 توسط مجنون ترین مجنون
+ لینک ثابت
|
|
ارباب دریاب |
| |
سلام بر عشق السلام علیک یا ضامن آهوی غریب خیلی وقته ننوشتم اما این دلیل نمیشه که به یات نبودما .اصلا خودت بگو میشه بی یاد تو زنده موند؟ خیلی حرف برات دارم همشو خلاصه وار می نویسم : وقتی مجاورات اومدن و مهمون خونه کوچیک ما شدن فهمیدم تو حواستن به منه .فهمیدم می خواستی درد کنسلی سفرمو تسکین بدی و چه خوب مسکنی تجویز کردی . شب اخر که مهمون ما بودن یه دفترچه راهنما ویژه زائرای مشهد بهم دادن آخ که جچه حالی شدم وقتی عکسای حرم خوشگلتو دیدم باز دیوونگیم گل کرد اشکام بی اختیار می بارید و من به حال اون مهمونام که اون شب خونمون بودن غبطه می خوردم .اونا فردا شب تو مشهد بودن و اما من ........ بعد از چند روز که از رفتنشون گذشت باز روزمرگی اومدم سراغم .داغون بودم و معطل و سردرگم .منتظر جواب آزمون استخدام دادگستری بودم .خیلی مضطرب بودم که چرا باهام تماس نگرفتن در حالیکه چند نفد ریگه تمام کاراشونو کرده بودن و اول اردیبهشت باید می رفتن سرکار . خلاصه روزا گذشت و گذشت تا اینکه تو یه روز بارونی اونم آخر فروردین ماه باهام تماس گرفتن که الان بیا مدارکتو بده و فردا برو مصاحبه احکام و قرآن . ای داد برمن آخه چرا درست روزی که من امنحان جزء پنج دارم باید برم مصاحبه ؟حکمتشو فقط خدا میدونه اما برام خیلی سخت بود چون این همه وقت منتظر بودم و حالا باید استرس دو امتحان خیلی خیلی مهم رو داشته باشم . صبح قبل از رفتن به دادگستری کل به دو تا از خادمات پیام دادم که دعام کنید شدید استرس دارم .بازم از ناحیه تو مددی رسید و خادمت تماس گرفت که روبرو پنجره فولاده آخ امام رضا الهی فدات بشم باز می گن چرا من دیوونتم خوبیات منو دیوونه کرده آقا جانم . مصاحبه به خوبی تموم شد و من به یه سوال که اونم چون سیاسی بود نتونستم جواب درستی بدم . بگذریم چند روز بعد تماس گرفتن که شما از خان مصاحبه احکام هم گشتید و وارد مرحله پزشک قانونی شدید . آخ هنوز خیلی مونده تا برم پشت میز نشین بشم اما خدا رو شکر که تا همین جا هم رسیدم اگه اون بخواد تو سه مرحله پایانی هم قبول میشم و بعد از چندین سال بدون پارتی میرم سرکار دولتی انشالله . تو اون روزا فرزانه راهی کربلا شده بود و من عجیب دلم هوایی شده بود . یه روز بهم پیام داد حرفاتو به امیر المومنین گفتم .اون لحظه دلم پرکشید تو تو ایوون طلای آقا . الهی قربونت بشم من که هرجا این دل میره آخرش به تو میرسه .از فرزانه خواسته بودم که برات مشهدمو از پدر و پسرت بگیرن . یکی از مجاورا بهم قول داد که برات اردیبهشت ماه منو ازت میگیره .امروز هشتمین روز از اردیبهشته و من منتظرم . حالا از ایام عزاداری مادرت مینویسم : چهارشنبه بود و هوای یزد کمی ابری بود . نزدیکای ساعت ده و نیم بود که امین اومد دنبال من و زینب . رفتیم سمت دهبالا و مقصدمون مهدیه بزرگ زیرباغشاه بود . جمعیت زیادی اومده بودن و هوابارونی اونم از نوع تند و شدیدش بود .زینب سرما خورده بود و حسابی اونو پیچونده بودم . اولای مجلس همش حواسم به زینب بود که اذیت نشه و اذیت کسی نکنه . کم کم خوابش برد . هومن موقع شروع یه شور عجیب تو خیل جمعیت بود . آخ مردا مثل زنا جیغ میزدن و گریه می کردن .مداح اومده بود وسط مردا و خودش با نوحه اش اشک می ریخت .شور عجیبی بود شاید اولین باری بود که تو عمرم بدون اینکه خودمو جای صاحب عزا قرار بدم اشک ریختم دیگه خبری از این نبود که آره اگه من بودم و مامانم اینجوری میشد چی میشد .فقط واسه مظلومیت امیر المومنین (ع) واسه غربت و پاکی حضرت زهرا(س) واسه خیلی از چیزای مقدس اونروز اشک ریختم دلم خیلی روشنه که اون مجلس واقعا نظر کرده بود . در و دیوار ضجه میزدن و عجیب اینکه با اون صدای بلندگو و اون همه همهمه زینب راحت خوابیده بود . اشکامو که واقعا خالصانه میریخت می مالیدم به صورتشو از اهل بیت خواستم اونو زینب وار بزرگ کنن .از خدا خواستم اگه رفتم سر کار یا حتی نرفتم منو شرمنده اسمش نکنن .کمکم کنن اونو اونجوری که شماها دوست دارید بزرگش کنم . اخر مجلس یه کوچولوی شش ماه رو دستای مداح بود که داد میزد آهای خانومم این بچه به کرم شما رو دستای منه شفا بدید بخاطر محسنتون . اون روز برای خیلیا دعا کردم .واسه خیلیا پیام دادم که دعاگوشونم . اون روز واقعا روز قشنگی بود واسه من و دلم . مداح از کربلا و دلتنگیش خوند . دلم هری ریخت گفت :" وقتی نمیتونم بیام به کربلا پر می زنم به حرم امام رضا از این حیاط تا اون حیاطش می دوم انگاری تو بین الحرمینم آقا" دیگه نتونستم اهسته گریه کنم .تو اون همهمه صدای منم بلند شد که آقا دلمو نشکن بحق مادرتون منو بی چون و چرا به زودی راهی کنید . من هم دلتنگ کربلام هم جامونده از قافله زائرای مشهد الرضا . آخ آقا چی بگم تو این همه مشغله و کاری کهدارم هر وقت تنها میشم فقط به این فکر می کنم که چجوری طاقت آوردم اون لحظه ای که با چمدون بسته و بچه بغل تو راه آن فهمیدم باید برگردیم خونه . مولا جان بخدا دل من خیلی واست تنگه.ای کاش به زودی این دیوونتو بطلبی و به دردش از نزدیک و با دستای خودت شفا بدی . توفیق مجنونیتو ازم نگیر .توفیق نوشتن واسه تو و خوندن از تو رو ازم نگیر .
|
|
|
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391
ساعت 14:20 توسط مجنون ترین مجنون
+ لینک ثابت
|
|
روز تولد صاحب اسم دخترم |
| |
سلام امام رضای ........
معذرت بخدا ازم نرنج .بذار پای دلتنگی و دوری و کنسل شدن سفرمو بیماری آقا جواد و تصادف کردن خودمو و بیماری زینبو تماس نگرفتن بابت کارمو ........
بیخیال هر چی غمه . امروز چهارشنبه بود و تولد بی بی قلب ها حضرت زینب کبری(س).دیروز عروسی بهترین دوستم زینب بود .شب میلاد صاحب اسمش بود و چه نیکو شبی اما من نتونستم برم فقط بخاطر بیماری آقا جواد . تنها عروسی بود که می خواستم حاضر باشم اما نشد .بریم سر حرف خودمون خواستم به این بهونه بهت تبریک بگم .از همین راه دور با همین دل شکسته و منتظر :آقا جون عیدتون مبارک
سالی که رسد شهره آفاق شود
بی جفت و عزیز و تا ابد طاق شود
سالی که دو میلاد ز زینب(س) دارد
نامش چه بجاست سال عشاق شود
|
|
|
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391
ساعت 0:53 توسط مجنون ترین مجنون
+ لینک ثابت
|
|
|
| |
سلام امام رضای من .دلم بدجور هواییته .خودت میدونی زخم دوریت چقدر عذابم میده .این شعرو یکی از خواننده های بلاگ برام خصوصی گذاشته بود دیدم حیفه خداییش خصوصی بمونه :
گلدسته هايِ مرقدتان پايه هايِ عرش فانوس هايِ ساحل بي انتهايِ عرش بر ساحت ضريح تو انس وملك دخيل آيينه كاري حرمت كار جبرئيل زوار خاكي حرمت كبريايي اند سرگرم كسب وكار شريف گدايي اند هرلحظه فطرس آمده پابوسيِ شما طفلي هميشه مانده پَرش زيردست وپا لاهوتيان مقلد احكام عشق تان مِي خوارگان دائميِ جام عشق تان اي قبله ي نياز سماواتيان رضا پير مغانِ دير خراباتيان رضا صدها ستاره مست شراب نگاه تان بال فرشته هايِ سما فرش راه تان پيغمبران ز محضرتان فيض مي برند بهر كبوتران حرم دانه مي خرند روح الامين به لطف شما دل سپرده است او با كبوتران حرم دانه خورده است امشب دخيل پنجره فولاد مي شوم در بيستون عشق تو فرهاد مي شوم اي نورلايزال، بگو با دلم سخن شد بقعه ي مطهرتان كوه طور من شيرين دهن، حديث تو طعم عسل دهد زيبا سخن،كلام تو عطر غزل دهد آقا نگاهتان به گِلم روح داده است تاثير چشم هايِ شما فوق العاده است من كافر نگاه اهورايي توام مجذوب طرز خنده ي زهرايي توام دربين پيروان تو ملحدترين منم زنديقيِ رسيده به مرز يقين منم تا بت پرست كعبه ي خال شما شدم زاهدترين خليفه ي ملك خدا شدم از زير قبه ي تو به معراج مي روم ديوانه وار در پي حلاج مي روم قرآن مقام شامخ تان را ستوده است گنجينه ي حقايق خود را گشوده است با گوشه چشمِ فاطميِ خود چها كني! سنگ سياه قلبِ مرا ،كهربا كني من از پل صراط جزا پرت مي شوم دستم اگر كه روز قيامت رها كني آقا چه مي شود كه مرا در صف حساب از لابه لاي آن همه آدم سوا كني آقا چه مي شود كه شوم مَحرم و شما من را براي ديدن زهرا صدا كني آقا سعادت دو جهان قسمتم شود يكبار اگر براي غلامت دعا كني
*****************************************************
یه کتاب قصه واسه زینب خریدیم .اسمش هست:حسنی میره امام رضا(َع)
همه شعرشو مینویسم تا بدونی چقدر بچم میخواد بیاد پیشت :
حسنی دلش خیلی میخواست یه روز بره امام رضا (ع) تو صحن خوب و با صفا نیگا کنه به آدما به گنبد زرد و طلا گلدسته ها مناره ها سقاخونش صفا داره گنبدی از طلا داره رو سقف اون سقا خونه کبوترا دونه دونه خاکستری سفید و سیاه چه خوشگلن کبوترا دلش می خواست حسنی ما تو اون هوای با صفا وقتی کبوترا میرن تو صحن و ایوون میشینن دست بکشه رو بال هاشون دونه بپاشه براشون حسنی دلش خیلی می خواست یه روز بره امام رضا(ع) تا بکنه اونجا دعا برای مامان و بابا مثل آدم بزرگترا دست بگیره کتاب دعا بگه سلام امام رضا(ع) امام هشتمین ما از راه دوری اومدم تا که بگم دوستت دارم من اومدم مهمونتم از دل و جون قربونتم حسنی می خواست اونجا بره پنجره فولاد ببینه دخیل ببنده با یه نخ یه کمی اونجا بشینه تا حاجتش روا بشه لبش به خنده وابشه مثل آدم بزرگترا مسافرا و زائرا نماز بخونه تو حرم رضا رضا بگه یه کم تا از دلش پربکشه هرچی که هست غصه و غم حسنی نرفته تا حالا به حرم امام رضا(ع) همه میگن توی حرم بوی گل و گلاب میاد هرکسی که اونجا میره شاد میشه اون خیلی زیاد یه روز که صبح خیلی زود یه دفعه بیدار شده بود دیدکه باباش پوشیده لباس تو اون سحر کجا بابا ؟ میخوایم بریم امروز سفر آخ جون کجا؟ میخوایم بریم امام رضا(ع) آی بچه ها خبر خبر حسنی ما رفته سفر حسنی به مشهد رفته مشهدی شده برگشته بالاخره حسنی به آرزوش رسید حرم امام رضا(ع) رو دید
البته واسه زینبم هنوز قسمت اخر اتفاق نیفتاده!!!!!!!!
التماس دعای مخصوص
|
|
|
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391
ساعت 1:30 توسط مجنون ترین مجنون
+ لینک ثابت
|
|
غریب ترین سال تحویل عمرم |
| |
سلام نفس من .
چند دقیقه از تحویل سال گذشته و من اومدم تا باهات اینجا حرف بزنم .
می خواستیم سال تحویل تو صحن انقلاب باشیم هرسه .اما حالا :آقا جواد سر کاره ، زینب خوابه و من اینجا
نمی دونم چرا اینجوری شد اما چون قول دادم صبور باشم و راضی به رضای خدا گلایه ای نمی کنم یعنی گلایه ای ندارم که بکنم .
فقط یه چیز: خودتو ازم نگیر . منو از خودت دور نکن .
ازت می خوام دعا کنی امسال سال ظهور باشه انشالله .
ازت می خوام دعا کنی همه وریضا حداقل امروز خوب خوب باشن .
ازت می خوام دعا کنی دیگه امسال کسی داغ جوون نبینه .
ازت می خوام دعا کنی هممون امسال آدم تر بشیم .
ازت می خوام دعا کنی امسال من بیام پابوست .
|
|
|
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391
ساعت 10:28 توسط مجنون ترین مجنون
+ لینک ثابت
|
|
مسافر نطلبیده مراد نیست!!!!!!!! |
| |
سلام آقا جان . مي خوام از ديروز برات بگم با اينکه مي دونم که خوب مي دوني چي شد اما بذار اينجوري سبک بشم . بدو بدو آماده شديم و بابا و مامان اومدن دنبالمون .فقط بايد واسه زينب شير ميگرفتيم . چند تا سو÷ري وايساديم اما نداشتن . ساعت نزديک ÷نج رسيديم راه آهن و يه دفعه قطار بوق زد . ما هم شروع کرديم دويدن . يکي از کارمنداي اونجا هم بود .گفت کدوم قطاريد که داينقدر عجله داريد . وقتي شنيد مشهد گفت قطار مشهد که نيم ساعته حرکت کرده 1آقا جواد گفتن واسه چي اينقدر زود رفته تو بليط ما نوشته ساعت پنج .گفتش اصلا ما ساعت پنج قطار مشهد نداريم . بليطمونو ديد گفت آقا تاريخ بليطو نديدي شما ؟ نوشته بود 90/11/28!!!!!! من که هيچي حاليم نبود مثل يه خواب همه چي اتفاق افتاد .بدون هيچ سر و صدايي سوار ماشين شديم و خيلي عادي اومديم خونه .انگار نه انگار که قرار بود بيايم ÷ابوس . زنگ زدم به دوستم که کنسل شده سفرمون .اونجا بود که بغضم ترکيد .ضجه زدم اونم گريه افتاد . زينب در حين داد زدنام خيلي آروم بود و مظلومانه نيگام مي کرد .بخدا قسم اونم فهميده بود که نميايم . به هرحال آقا جواد باهام اصلا حرف نزد خودشم خيلي ناراحت بود . بعد از چند دقفيقه من آروم شدم اصلا باورم نيمشد اينقدر راحت قبول کردم که نميايم . رفتيم خونه پدرشوهرم و شام تو راهيمون هم برديم اونجا . يه کم با حرفاشون مي خواستن ما رو آروم کنن غافل از اينکه ما خيلي آروم بوديم . مريم ميگه من صبورم اما بخدا هنوز که هنوزه نمي دونم چرا يه دفعه اينقدر آروم شدم . راضيم به رضاي خدا . هرچي اون بخواد . خودت خوب مي دوني که چقدر دلتنگتم اما خوب تا نطلبي که نمي تونم بيام پيشت . قرار شد سال تحويل بريم سر قبر حسين آقا و بعد از اون بريم خونه عموي پدرشوهرم و بعد بريم خونه پدرشوهرم . خيليا تا الان فهميدن که ما مشهد نيستيم و دل به حالمون سوزوندن . آقا ؟خادم گلت آقاي نبي خواه گفت مطمئنم عيديتونو از امام رئوف ميگيريد . من جز پابوسي تو عيدي در نظر نداشتم .خودت مي دوني که چيزي واسم مهم تر از داشتنت نبوده و نيست .برام دعا کن فرشته بشم .
دوستاي گلم که بهم التماس دعا گفتيد شرمنده همتون شدم ببخشيد .
|
|
|
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
ساعت 13:21 توسط مجنون ترین مجنون
+ لینک ثابت
|
|
آقا جون برام دعا کن سال خوبی داشته باشم |
| |
سلام آقا جان . به خودت قسم هنوز باورم نیمشه منو طلبیدی . نه بار سفر بستم نه کاری کردم . خیلی گیجم خیلی خیلی . اصلا نمی تونم تو رویام هم بیام پابوس . باورت نمیشه بخدا تصور اینکه گنبدتو میبینم برام سخته . فقط از خدا می خوام بعد از دوسال بتونم خوب زیارت کنم . امسال با همه سالای دیگه خیلی فرق داره . امسال زینبو دارم و اون تحمل سرما رو نداره از طرفی خیلی دوست دارم از شب تا وقت سال تحویل معتکف حرمت باشم . قربون مهربونیات حالا که راهمون میدی یه کار کن حداقل اون شب هوا سرد نباشه و بچم سرما نخوره و راحت اونجا بخوابه و من بتونم زیارتت کنم . آقا جونم ؟خودت خوب می دونی تو دلم چی می گذره . اصلا بهش فکر نمی کنم چون واقعا اختیارمو از دست میدم . کلی باهات حرف دارم دیگه اینجا نمی نویسمشون انشالله روبرو پنجرت باهات حرف میزنم و قربون صدقت میرم . الهی فرشته فدای چشات آقا جان . دوستان عزیزم فکر نکنید بعد دوسال هواسم به شماها نیست نه بخدا روز اول زیارتم مال شماها .واستون خیلی دعا می کنم شما هم دعا کنید تو این سفر زینبم سرما نخوره و اذیت نشه که خیلی ها شاید به خاطر سرماخوردنش ما رو با حرفاشون اذیت کنن .تو رو خدا دعامون کنید . سال خوبی رو برای همتون آرزو می کنم . لحظه تحویل سال دعا برای فرج یوسف زهرا (س)فراموشتون نشه ها . به یادتونم قول می دم . التماس دعای مخصوص
|
|
|
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390
ساعت 0:38 توسط مجنون ترین مجنون
+ لینک ثابت
|
|
شمارش معکوس واسه نفس کشیدن دوباره |
| |
سلام آقا جون . قربونت برم الهی . با زائرای گلت چطوری؟حتمااین روزا سرت خیلی شلوغه. امروز نوزدهم اسفنده و تا روز دیدن گنبدت ده روز دیگه مونده .راستشو بخوای هنوز که باورم نمیشه قراره بیام پابوس و فکر کنم تا وقتی این چشام گنبد طلاتو ندیده باور نکنم . این روزای آخر سال حال عجیبی دارم . نمی دونم چجوری بگم ........ تو تقویم سال آینده اول تولد تو رو نگاه کردم و بعد اولین سالگرد درگذشت حسین آقا ای خداااااااا روز پدر ، اولین سالگرد درگذشتشه . الهی من بمیرم برای دل الهام و ندا و درخشنده خانوم . راستی آقا زن عموی پدر شوهرم هم فوت کرد.اگه بدونی چقدر این زن غریبانه و بی کس به خاک رفت و نمی دونی چقدر مجالسش سوت و کور بود .یه دختر داره و دو پسر که با هم زیاد خوب نیستند .حالا اینا بماند که موقع خاکسپاری هیچ کدوم نه سری نه صدایی نه اشکی هیچی .لاهی با فاطمه (س) همنشین باشه و یادش به این دنیا نباشه که اونجا دستش از چاره کوتاهه که بتونه اینا رو ادب کنه . مصاحبه اصلی دادگستری نیمه دوم اسفنده هنوز بهم خبر ندادن دلم خیلی شور میزنه .این روزا خیای استرس دارم .خیلی دوست دارم قبول بشم و برم سر کار . آقا جون دعام کن که بتونم خوب جواب بدم و پذیرفته بشم . اگه قبول بشم بدون پارتی و بدون منت احد الناسی کار پیدا کردم و کارمند شدم .ببینیم تا خدا چی بخواد . آقا جونم ؟دیشب داشتم تو خیالم میومدم زیارت .باب الرضا دست زینبو گرفته بودم و داشتم اذن دخول می خوندم . گنبدتو بهش نشون دادم و گفتم ببین مامان امام رضا .آخه هروقت نگاه به گوشیم می کنه میگه این این منم باید بگو آره مامانی امام رضاست .آخ خداااااا یعنی راس راس ما قراره بریم پابوس .بعد از دوسال بخدا قسم نمی دونم چجوری سلام بدم .نمی دونم چه حالی میشم وقتی اولین نگاهامو به گنبد می دوزم .آخ خدا دلم لک زده واسه خنکای هوای مشهدالرضا . الهی فرشته فدات بشه . دعام کن حالم بد نشه اونجور که زینب اذیت بشه . الان که بهش فکر می کنم ذوق مرگ میشم وای به حال اون لحظه ی قشنگی که کفشامو بکنم و راهی حرمت بشم . یا امام رضا مدد
|
|
|
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
ساعت 7:3 توسط مجنون ترین مجنون
+ لینک ثابت
|
|
خدا جون باهات حرف دارم |
| |
سلام امشب می خوام فقط برای خدا بنویسم . خدا جونم سلام . خیلی خیلی وقته برات ننوشتم . باهات حرف نزدم . امشب یه تلنگری بهم زدی و انگاری صدام کردی . با مامان و زینب و آقا جواد رهی شدیم تا بریم قفسه کتاب بخریم .آقا جواد سر راه پیاده شد و ما سه تا رفتیم تا سفارش ساخت قفسه رو بدیم . خیلی سریع سفارش رو دادیم و قرار شد شنبه شب بهمون خبر بده و بریم بیاریمش . برگشتیم تا آقا جوادو سوار کنیم . بیایم خونه .چون کارش طول کشیده بود ما سه تا اومدیم و قرار شد بعد از اتمام کارش از همونجا بره جلسه دعای کمیل . تو راه برگشت قتی می خواستم بپیچم تو کوچه خونه پدری از دور یه موتوری داشت میومد منم سریع راهنما زدم و پیچیدم تو کوچه .وقتی به انتهای کوچه رسیدم صدای ترمز وحشتناکی به گوش رسید . همون موتوری بود خورده بود زمین . من از ماشین پیاده شدم و داشتم چادرمو مرتب می کردم که صدای مامان بلند شد و همزمان دو تا موتوری که من از اون دو موترو فقط صدا . دو تا دایره زرد روشن رو میدیدم اومدن تو کوچه . فکر کردم مامان می گه بیا سوار شو باهاشون هم کلام نشو .دیدم ماشین داره میاد عقب فریاد زدم برید عقب تا ترمز بگیرم . اون دو تا موترشونو خاموش کردن و با داد و فریاد یکیشون که همونی بود که افتاده بود دستاشو نشونم داد و گفت تو که بلد نیستی رانندگی کنی چرا میشینی پشت فرمون که جوون مردمو نفله کنی . من که خیلی هول کرده بودم گفتم شما سرعتت بالا بود به من ارتباطی نداره . من راهنما زدم و اومدم . اون یکی گفت هر کی هر جا راهنما بزنه باید راهشو ادامه بده . منم گفتم پس باید چیکار کنه ؟ خلاصه که جوونای شری نبودن و با دعای مامانم که گفت خدا رو شکر کن که چیزیت نشده و سالمی همه چی تموم شد . من دست و پام میلرزید . اومئم درب طرف مامان رو ببندم دست مامانو کردم لای در .خیلی محکم بستم .الهی بمیرم .خدا جون بخاطر دل زینبم خودت یه نظری بنداز الهی دستاش امشب درد نیاد .الهی سیاه نشه . الهی تا حالا خوب شده باشه . زینب که فهمید دست عزیزش اوف شده یه گریه ته دلی کرد که جیگرم کنده شد . خلاصه مامان رفت خونه و من و زینب رفتنیم خونه بابای آقا جواد ........ خدایا ؟می دونم که هواست بهم بوده وگرنه اونا به قول خودشون منو نفله میکردن یا خدای نکرده اون جوون یه بلایی سرش میومد که جبران ناپذیر بود و این شب عیدی هممون گرفتار میشدیم . الهی شکرت . بهت قول میدم دیگه تند رانندگی نکنم .اما هنوزم مردد هستم که واقعا تقصیر من بود یا سرعت زیاد خودش باعث این اتفاق شد . خدایا ؟امشب حال عجیبی دارم .یه کم از وصیت نامه ی بابای یاسر خوندم حالم دگرگون شد . ببین چه بنده های خوبی داشتی و اونا رو بردی اما ادمای مثل من نگه داشتی که چی بشه ؟ خوش به حالشون که شیرینی داشتنتو خوب فهمیدن . ازت ممنونم به خاطر نفسایی که بهم دادی . ازت ممنونم بخاطر وجودی که دارم . ازت ممنونم بخاطر همه نعمتایی که میفهمم و نمی فهمم .همه اون چیزایی که می دونم بهم دادی و نمیدونم . همه ی اون چیزایی که خو.استم و بهم دادی یا نخواستم و بهم دادی یا خواستم و بهم ندادی .ازت ممنونم فقط جون همه بنده های خوبت که عزیز دردونتن کمکم کن تا آدم بشم .بشم یکی که تو دوستش داری . خدا جون نمی دونم چجوری باید حرفای دلمو برات بنویسم . میدونم هروقت کمکم کردی بخاطر همین عشق به امام رضا بوده و بس . الان که مرور می کنم می بینم اون شبی که با آقا جواد اومدیم این خونه رو دیدیدم فکر نمی کردم بتونیم بخریمش ما فقط پنج میلیون پول نقد داشتیم و بس . اما تو بهم نشون دادی و ثابت کردی اگه تو بخوای و فقط اگه تو بخوای با هیچی میشه صاحب همه چی شد . ازت ممنونم که ما رو صاحب خونه کردی . ازت ممنونم که بهمون بچه دادی .ازت ممنونم که بچه اولم دختره .ازت ممنونم که اسمشو زینب گذاشتیم . ازت ممنونم بخاطر آقا جواد .بخاطر بابای خوبم .بخاطر مامان مهربونم .بخاطر داداشام .بخاطر همه چی و همه کس . ازت ممنونم که منو کربلا بردی .که منو عاشق کردی . که منو جمکران بردی . که منو تو حرم زینب امام رضا(س) راه دادی . ازت ممنونم که دوستای خوب مشهدی بهم دادی .ازت ممنونم که همدردای خوبی مثل مریم بهم دادی . ازت ممنونم که بهم استعداد حفظ قرآن دادی کمکم کن مابقیشو هم بتونم حفظ کنم و عامل به اون باشم . خدااااا امشب حالم غزیبه . ازت می خوام ظهور آقامونو برسونی .دیگه بسه .می دونی تو اخبار گفت بیش از 400 نفر از مردم عراق امروز بمباران شدن .آقا جان من روسیاه رو نگاه نکن که دارم اشک میریزم و حرف میزنم .فقط بخاطر اون بی گناه هایی که بی خونه شدن و آواره هستن یه جوری دعا کنید که ظهورتون رو همین فردا قرار بده . شما که دعاتون مستجابه پس چرا اونجوری که باید دعا نمی کنین تا خدا جواب بده . آخ چقدر دلم می خواد بیایید . من خیلی روسیاه و کثیفم اما بخدا مابقی آدم خوبا چه گناهی کردن که به گناه ماها باید بسوزن ؟ یابن الحسن کجایی؟ داد از غم جدایی خدای خوبم ؟ازت ممنونم که فرصت نوشتن همنین چند تا خطو بهم دادی .الهی فرشته فدات بشه که خدایی فقط در شآن خودته و بس بخاطر همه خطاهام معذرت می خوام .الهی العفو الهی العفو .ستار العیوب من کمکم کن تا همیشه همه جا تو رو ناظر و شاهد بدونم الحمدالله کما هو اهله
|
|
|
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390
ساعت 1:33 توسط مجنون ترین مجنون
+ لینک ثابت
|
|
برات مشهد الرضا |
| |
سلام آقا جانم .سلام نفس آخ که چقدر امروز براي من قشنگ و زيبا و دلچسب بود . بعد از مدت ها خستگي از تنم بدر شد . اول صبح زينب خانومم که تقريبا ساعت ده صبح هست آماده شديم و زديم بيرون تا کاراي وام مامان و امينو انجام بدم . نزديکاي خونه پدري که رسيدم گوشيو برداشتم تا تک بدم و مامان زودتر بيان بيرون تا بريم .ديدم يکي اس داده .خوندم نوشته بود :سلام .خوبي؟منم مامان شدم .دست و پامو گم کرده بودم يه گوشه از خيابون وايسادم و با دقت خوندم .فرستنده مريم سادات بود .هرچي خواستم جواب اسشو بدم ديدم نميشه با کلمه احساس خودمو براش حواله کنم . باهاش تماس گرفتم و کلي تبريک گفتم.خدا گواهه شايد به اندازه ي ديروز که خودش فهميده بود مامان شده منم خوشحال شدم .دست خودم نبود بعد از قطع تماس مرتب مي گفتم خدايا شکرت .خلاصه بعد از چند دقيقه آقا جواد زنگ زد و از اونجايي که مريم ساداتو ميشناخت بهش خبر خوشو دادم اونم گفت منم يه خبر خوش واست دارم . امسال سال تحويل همونجايي هستي که آرزوشو داشتي . اصلا نمي فهميدم چي مي گم .بيچاره خودش يه جورايي کلمات منو جمله بندي کرد و گفت واسه بيست و هشتم رفت و براي سوم فروردين برگشت گرفتم . آقا به خودت قسم در کمال ناباوري دارم اين پستو مي نويسم به تمام مشهديايي که ميشناختم اس دادم .هنوز فرصت نکردم بهش فکر کنم .يعني راستشو بخواي بهش فکر کنم ديوونه ميشم . اصلا نمي دونم چي ميشه وقتي بعد از دوسال گنبدتو از تو راه آهن ببينم .آقا جان هميشه هوامو داشتي امسال يه خورده بيشتر داشته باش واسه خاطر زينبم . تو رو خدا يه کاري کن سرما نخوره ها .موقع سال تحويل اذيت نشه ها .ديگه خلاصه خودت مي دوني بچم واسه اولين باره که مياد پابوست هواشو داشته باش . آخيش کلي سبک شدم . الهي قربون حکمت خدا بشم . چقدر بزرگ و کريمه و چقدر من بنده نفهم و ناشکرم . آقا کلي حرف برات دارم . الهي فرشته فدات بشه دلم لک زده واسه اون رواق آخر از سمت چپ تو صحن انقلابت اونجا پاتق منه . از اونجا گنبدت ماهت کامل تو دستاي منه . آخ خدا يعني راس راسي منو طلبيده ؟يعني باز اين دستا تو مشبکاي پنجره فولادش حلقه ميشه ؟يعني صداي نقاره خونشو ميشنوم ؟يعني باز لبام به آب سقاخونش تر ميشه ؟آي امام رضا بخدا فدائيتم . آقا جان دلم خيلي زخم خورده تو اين دوسال .نه فکر نکن ميام واسه شکايت نه بخئا ميخوام بخاطر دل زخم خورده ي من روسياه همه اونايي که دلشون برات پر ميزنه رو راهي کن بالاخص فرزانه گلم و گل مريمم. تا يه ماه ديگه کلي وقنت دارم تا بيام اينجا و برات حرف بزنم . البته به شرط حيات . خلاصه که ديوونت بودم ديوونه ترم کردي
|
|
|
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390
ساعت 6:0 توسط مجنون ترین مجنون
+ لینک ثابت
|