تبليغاتX

ضامن آهوی غریب نذار دیوونه تر بشم ...تو رو خودت قسم بذار منم مجاورت باشم

\ مجنون امام رضا
سلام مهربون من
آقا جونم بخاطر همه چي ممنونتم .تا جون دارم تو عزيزترينمي .
شب چهارشبه آقاي انصاريان از شما خوند .وقتي صلوات خاصه شما رو مي خوند دلم خيلي شکست .چقدر صداش منو ياد حرم ميندازه .چقدر زيبا ميگه ارباب و ولي نعمت من .وقتي يا ابالحسن تو هر منبرش از لبش ميشكفت دلم واقعا ديگه مال من نبود .
ديشب ناممو بهش دادم .دلم به همين چيزا خوشه .
هفته پيش تو چنين ساعتي تو راه جمكران بوديم .چقدر بهم خوش گذشت با تمام سختي هاش  . دلم ميخواد به زودي با آقا جواد راهي بشيم اون هنوز جمكرانو زيارت نكرده .
آقا جونم ؟دلم ميخواد مثل همون آقايي كه يه شبه ازت خونه گرفت به ما دو تا هم يه خونه بدي كه بتونيم مجلس بگيريم .
آقاجواد ميگه اگه زنده بوديم سال ديگه دهه سوم محرم مجلس ميگيريم اگه خونه مال خودمون بود كه همه هيئت رو دعوت مي كنيم اگه هم هنوز اينجا بوديم فقط فاميلاي نزديك رو دعوت ميكنيم تا خجالت كمبود جا رو نداشته باشيم .
يكي از اين شبا آقاي علوي از ابوفاضل خوند .از اون عربي كه به آقا ميگه اگه زنمو شفا ندي ميرم نجف به بابات فحش ميدم .
هرچي ميخواد راوي بره و بهش بگه اين چه حرفيه چرا با آقا اينجوري حرف ميزني خادما نمي ذارن بهش ميگن برو حرم حسين(ع) و صبح بيا وقتي برميگرده همون عربه دور ضريح مي چرخيده و داد ميزده ابو فاضل ابو فاضل ابوفاضل .
هنوزم وقتي صداي آقاي علوي با اون لحن عربي تو ذهنم تداعي ميشه اشك تو چشام حلقه ميزنه .
اي عباس علي به حق حسينت بحق امام رضا جونم حاجت همه دوستاي گل منو بده همه اونايي كه بهت اميد دارن .
مگه نمي گن باب الحوائجي پس چرا واسه اونا حاجت روايي نمي كني ؟اونا بي ادب نيستند كه تهديد كنن به بابات فحش ميدن اما شما كه خيلي رئوفي به بي ادبا هم جواب دادي شما كه ميگن باب الحوائج بين المللي هستي از شما چي كم ميشه اگه به ما نگاه كني ؟
دلم تنگ شده .خيلي زياد .آقا جون ؟ديشب باز سريال خسته دلان تو مشهد الرضا بود .چقدر دلم براي صحن و سرات تنگه .
نمي دونم ما رو مي طلبي يا نه اما بخدا خيلي بي انصافي مي كني اگه من پر اميدو نا اميد ني .ميدونم شايد سفر برام خطر داشته باشه اما اينو هم خوب مي دونم اگه تو بخواي هيچيم نميشه اصلا مگه مسافر مشهد الرضا هم تو اين سفر ضرر ميكنه ؟بخدا نه نمي كنه .
جون همه عزيزات بحق ابوفاضل آقا جون خيالمو راحت كن و بگو كه ما رو ميطلبي .
دلم برات خيلي تنگ شده .فردا اربعينه و دوتا مجاورات برميگردن پيشت و دل خيلي ها همراهشون راهي ميشه.
ديشب آقاي انصاريان گفت من نمي ذارم دست خالي برگردي خونت .نمي خوام دستام خالي باشه يعني نمي تونم باور كنم  دست منو خالي برميگردوني نمي دونم چرا نمي خوام يه لحظه هم فكر كنم كه تو منو نمي طلبي .اصلا انگاري مطمئنم كه ميام و سال 89 رو تو صحن انقلاب با زمزمه خادمات تحويل ميكنم.
از حالا تا اون لحظه اي كه گنبدتو از مسير راه آهن ببينم منتظرم تا تو هم نشون بدي مجنونيمو قبول داري .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 9:50  توسط مجنون ترین مجنون   | 
سلام به آقاي مهربوني كه هيچ كس حد و مرزي واسه لطفش نمي تونه تعيين كنه .
هيچ اسمي جز رضا نمي تونست اين جود و كرمت رو به من بچشونه .
آقا جونم راهي قمم .
مرغ دلم راهي قم مي شود               در حرم امن تو گم ميشود
ميدونم كه اين هم يه چشمه از لطف شماست كه شامل حالم شده .دلم ميخواد به اون گنبد نقلي بانوفاطمه معصومه(س)خيره بشم ازشون ميخوام كه از شما بخوان ما رو سال تحويل تو حرمتون جا بديد .
وقتي برسم جمكران لبريز از خجالت و شرمندگي ميشم .ميدونم و خيلي خوب ميدونم لايق اين زيارت نبودم و نيستم .چكنم كه هميشه لطف شما منو بي آبروتر از قبل مي كنه .
دوست دارم يه ريز فقط ازت تشكر كنم اما فرصتي باقي نمونده و بايد راهي بشم .
از اعماق وجودم ميگم آقاجون خيلي دوستت دارم خيلي زياد .
ازت ممنونم مهربونم اميد زندگي مني .بهونه نفس كشيدن من تويي آقا جون .باور كن
راستي يه شب كه رفته بوديم زينبيه و اتفاقا همون شب از شما ميخوندن .اين شعر منو واقعا ديوونه كرد :
تو كه آخر گره رو وا مي كني    پس چرا امروز و فردا مي كني ؟
من ديگه واقعا اميد دارم يه روزي منو مجاور مي كني انشاالله.يه روزي كه ممكنه آخرين روز زندگي من باشه تو منو به آرزوم مي رسوني و فاصله بين منو تو فقط چند تا خيابون ميشه و بس .
دلم خيلي براي زيارت تنگ شده بود .خدا رو شاكرم كه اين توفيق رو بهم داد.
قم هم بوي شما رو ميده اما مشهدت يه چيز ديگه س.
به اميد ديدار خيلي نزديك
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 18:11  توسط مجنون ترین مجنون   | 
سلام امام رضای مهربونیا .قربونت برم که همیشه دلم برات تنگه .تو این پست من ازت فقط یه چیزو میخوام اونم که خودت خوب میدونی دوماه دیگه سال تموم میشه به جون جوادت ما دوتا رو بطلب .من نمی تونم سالمو بدون تو تحویل کنم . نمیدونم امسال مارو میطلبی یا نه . اما ببین خودت بگو اگه من تو حرمت نباشم کجا دعای تحویل سالو بخونم .اصلا دلت میاد من از این راه دور پشت صفحه تلویزیون مراسم تحویل سال حرم رو ببینم ؟دلت میاد اول سالم با گریه شروع بشه ؟آقا من نمی تونم بدون تو دعای تحویل سالو بخونم . نمی دونم چجوری التماست کنم چه کلمه ای به کار ببرم تا حتما مارو قبول کنی و راهیمون کنی . آقا جونم تو رو جون جوادت ما دو تا رو امسال گوشه صحن انقلاب موقع تحویل سال جا بده .نمی دونم چجوری بگم که منتظر یه اشارتم تا راهی بشیم ناامیدم نکن به جان جوادت .

دلم لک زده واسه خیره شدن به گنبد .واسه راه رفتن تو صحنات .واسه زیارت پیرپالان دوز و آقای نخودکی .واسه گنبد سبز و شیخ حر عاملی .واسه آقای مجتهدی .واسه زیارت شیخ بهائی .واسه مناجات های حرمت .واسه صدای نقاره خونت اون موقعی که همه رو میخکوب میکنه و سرا رو به طرف نقاره خونه میگردونه . دلم واسه تکونای پرچمت تنگ شده .واسه بوی اسفند حرم .واسه همه خادمات .واسه حال و هوای مشهدت .بخدا دلم واسه بوی خیابونای مشهدت هم تنگ شده . آخ نمی دونم تو چجوری دلت میاد این همه منو منتظر بذاری .نمی دونم چند روز دیگه تکلیف مشخص میشه اما خودت که خوب میدونی چقدر کم صبرم نذار زیاد منتظر بمونم .آقا جونم بذار منم از دلتنگیت دربیام .واسه شما که کاری نداره آخه .

تحویل سال ۱۳۸۹ ساعت ۲۱:۲:۱۳ هست احتمال خیلی زیاد گنبدت این شکلیه:

چقدر دوست دارم اون لحظه خیره به گنبدت با خادمات بخونم :

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار   یا محول الحول و الاحوال حول حالنا لی احسن الحال

این شعر خیلی با دلم بازی کرده .برای همه دلتنگای آقا جون مینویسمش:

عاشقتم دیوونه وار
تویی همه دار و ندار
به جون مادرت آقا
به من یه کم محل بذار
در به در میخونتم
تشنه سقاخونتم
خودت اینو خوب میدونی
یه عمریه دیوونتم
صحن رضا بهشتمه
عاشقی سرنوشتمه
تربت پاک رضوی
 آب و گل و سرشتمه
دلم میخواد تو صحن تو جار بزنم
پای ضریح خوشگلت زار بزنم
میون این همه خاطرخواه که داری
منم دلم رو به تو دلدار بزنم
وقتی میمیرم آقا جون
منو با عاشقات بخون
یه گوشه نگات بسه
منو غلام سیات بدون
دلم میخواد پر بکشم
 تا گنبد طلای تو
یه کم به من نگاه کنی
من بمیرم برای تو
مثل همون سگ مریض
سر بذارم روی زمین
بهت بگم تو رو خدا
امام رضا منم ببین
عاشقی توی خونمه
دیوونگیت تو جونمه
چی میشه که نگام کنی
بگی که این دیوونمه 
دلم میخواد تو حرمت پر بزنم
به گنبد طلای تو سر بزنم
تو یک نظر نگاه کنی به من
منم جون بدم پیش تو پرپر بزنم
جونم داره به لب میاد
 قربون پنجره فولاد
تو این هوای عاشقی
دلم چقدر رضا میخواد
امام رضا امام رضا امام رضا امام رضا امام رضا


به جون جوادت ما دوتا رو امسال سال تحویل بطلب .

آقا جون من اگه سالم پیش تو تحویل نشه نمی تونم روزای خوبی رو بسازم .

چقدر دلم هوی زیارت داره آقا .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:9  توسط مجنون ترین مجنون   | 
سلام ارباب خوب و نازنین

خوش به حال اونایی که الان طلبیده شدن .آخه ایام امتحاناته و شلوغی حرم کمتره .اما خودت میدونی که واسه من شلوغ یا خلوت اصلا معنا نداره . خودتو عشقه .

دیروز یکی از شاگردای مشهدیم ازم خداحافظی کرد و اومد پابوست .خوش به حالش درسته یزد زندگی میکنه اما خیلی راحت تر از من میتونه بیاد .

دارم فکر می کنم امسال اگه منو نطلبی من چجوری دعای تحویل سال رو بخونم ؟نه اصلا نمی خوام بهش فکر کنم .انشالله حتما میطلبی و ما دوتا باز تو صحن انقلاب کنار سقاخونه و ایوون طلا و پنجره فولاد و با نگاه به گنبد طلا دعای تحویل سال رو میخونیم .

وقتی فاطمه بهم خبرداد که ازمشهد میره شهرستان و گفت منم مثل تو دور شدم .گفتم دوری تو اندازه چند روزه و دوری من یه سال .توی این ۴ ماهی که از دیدارمون میگذره خیلی روزاش با دلتنگی سپری شد .اما خوب همش شیرین بود حتی چهارشنبه هفته قبل .وقتی با تمام وجودم اشک میریزم خیلی درد داره اما شیرینه .

دلم میخواد امسال ما رو بطلبی تا بچم هم با صدای حرمت آشنا بشه .میخوام سال تحویل ۹۰که انشالله سه تایی اومدیم پابوست دستاشو بگیره جلو سینه اش و سلام بده .خیلی نقشه ها واسش دارم .

آخ آقا جون به راستی که مجاور بودنت چه حالی داره . یکی از دوستای اینترنتی برام از حرم اومدنشون گفت .میگفت از وقتی تصمیم بگیرن بیان حرم تا وقتی برسن حداکثر۵ دقیقه طول میکشه .چقدر نزدیکن بهت .خوش به حالشون .امروز مثل آدمای حسود مینویسم اما باور کن بزرگترین آرزوم مجاور شدنه .

آخ اگه تو نخوای منو به آرزوم برسونی چیکار می تونم بکنم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 9:51  توسط مجنون ترین مجنون   | 
سلام آقا جون

به خدا خیلی دلم تنگ شده واست .همه امیدم به لحظه سال تحویله . آقا جونم ؟ای کاش منو مجاور می کردی که اینقدر دلتنگت نشم .

دلم میخواد اگه قراره یه آرزوم برآورده شه همین باشه که من هم مشهدت باشم و واسه همیشه اونجا زندگی کنم . خوش به حال همه مجاورات .

امروز هیچ حرفی جز دلتنگی و حسرت ندارم .

کاش می دونستی وقتی گنبدتو از تلویزیون میبینم روحم از بدن جدا میشه . کاش میدونستی این فرشته همیشه به یادته و همیشه دلتنگی تو امونشو میبره .

چقدر دلم هوای شبای حرم رو کرده .دو هفته هست که نرفتم شاهزاده فاضل .واقعا میخواستم برم اما نطلبید . اونجا همیشه به شوق زیارت حرمت طواف می کنم . آقا جونم ؟چی میشه همین الان الان منو راهی کنی ؟یه وقتایی اونقدر بهت نیاز دارم که فکر می کنم اگه نبودی منم نبودم . یعنی بخاطر اینکه عاشقت بشم آفریده شدم .اما ای کاش سختی و دوری و هجران نبود .

یادم میاد اولین باری که دیدمت چقدر بی تفاوت زیارت کردم .۹ سالم بود .هیچی نمی فهمیدم .همون سال سه بار منو طلبیدی .تو سه ماه تعطیلی

اونجا بود که منو گرفتار کردی . دلم هوای شنیدن نقاره خونتو داره . میدونم که تو محرم و صفر کسی نقاره نمی زنه اما دیدن جای نقاره هم عشقه .

دلم واسه لحظاتی که تو صحنات قدم میزدم و به همه تلفن می زدم که من الان تو حرمم سلام بدین تنگ شده .

دلم واسه دیدن مراسم جارو کشی تنگ شده . واسه رفتن به آرامگاه شیخ محمد مومن و شیخ جعفر مجتهدی .

آخ آقا جون بیاو منو مجاور کن و از دست این نق نق زدنام خلاص شو .به علی قسم واسه تو که کاری نداره .

امروز بدجور دلتنگت شدم . ای کاش اون گنبد طلات همیشه جلو چشای من بود .همیشه خیابونای این شهر کویری به حرمت ختم میشد اما حیف تا اون گنبد بین من و تو کلی فاصله هست .

چقدر وسعت دلتنگیم امروز زیاد شده . منو ببخش که اینجوری می نویسم اما از ترس ندیدنت هر روز بیشتر از قبل دلتنگ میشم .انگاری که تو میخوای منو از سر خودت وا کنی و من همه توانمو بکار میگیرم که تو رو از دست ندم .

خوش به حال مشهدی ها هر وقت دلتنگ بشن یا از کسی برنجن زود میان تو حرم و باهات حرف میزنن .اما من چی ؟مثل دیوونه ها هی می گم دو ماه دیگه بیشتر نمونده تازه معلوم نیست بعد دو ماه ما رو بطلبی یا نه .

حاشا به کرمت اگه منو سال تحویل امسال راه ندی .بخدا دلم می شکنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 13:42  توسط مجنون ترین مجنون   | 
سلام آقا جون

این روزا دل تنگیم هزار برابر روزهای قبله .بغض غریبی منو آزار میده .دلم میخواست بمیرم اما ........

از تاسوعا واست می نویسم :

روز تاسوعا بعد از نماز مامان قرار بود بره مجلس اما من اصلا حس و حال نداشتم . ضعف تو بدنم جاخوش کرده بود .گفتم استراحت می کنم تا ظهر . هنوز سجاده نمازمو جمع نکرده بودم خاله مژگان تماس گرفت و گفت تا یه ربع دیگه میام دنبالتون بریم خونه امام حسینی .

این خونه خیلی بزرگ و قدیمی و زیباست و توبافت قدیم یزد هم هست .چند سال پیش زمان مجردیم رفته بودم اما چون خیلی شلوغ بود زیاد یاد نداشتم .

خلاصه منم آماده شدم و ساعت شش و ربع اونجا بودیم . چون هنوز اول صبح بود خیلی خلوت بود .تو یه اتاق کوچولویی که ۳ تا در داشت یه چاهی بود منتسب به حضرت زینب .بالای این چاه یه تابلو زده بودن طریقه ختم زینبیه :

۷ دور تسبیح   : شاه شهدا برس به دادم               به جان مادرت بده مرادم

۱ دور تسبیح  :   صلوات

۱ دور تسبیح  :   امن یجیب

۱ دور تسبیح  :   توحید

با تمام بی حسی بدنم اومدم بیرون از اتاق و شروع کردم به خوندن ختم .یه لحظه نگام روی تابلوی ترمه میخکوب شد .نوشته بود :یا ابالفضل العباس

به خودم اومدم و دوباره مرور کردم :من اصلا قصد اومدن نداشتم .روز تاسوعاست وجلوی تابلوی صاحب روز تاسوعا .تو خونه امام حسینی وختم زینیه

مطمئن شدم حاجتمو میدن و بچمو نگه میدارن .دیگه اصلا نگران بچم نبودم و نیستم .

بعد از مراسم هم سر سفره عباس علی صبحانه خوردیم و برگشتیم خونه .

قبل از اذان مغرب بود که قرار گذاشتیم بریم خونه رضوی های یزد . اونم مثل همین خونه تو بافت قدیم یزد بود .خیلی زیبا بود .بزرگ و باشکوه .مجلس زنانه بود .اول خونه تابلویی از اسم شما بود .دلم چقدر اونجا شما رو صدا زد .

نذر کردم اگه بچم صحیح و سالم دنیا اومد سال دیگه تو روز جهانی علی اصغر (ع) ۸ تا جعبه کیک بیارم تو خونه شما .

وقتی مجلس تموم شد همه تو باغچه شمع روشن کرده بودن و یه حوض بزرگ مستطیلی پر آب وسط باغچه با شمع های دورش آخ که چه صحنه ای بود .

روز عاشورا هم که از صبح تا بعد از نماز رفتیم نصرآباد .عصر که اومدیم خبر رو شنیدم .داغ شدم .لرز گرفتم .آتیش گرفتم .آقا جون معذرت .من اصلا نمی دونم چی بگم .نمی فهمم چرا جوونای ما باید اینقدر نفهم باشن که به امام زمانشون توهین و بی حرمتی کنن .

آخه چجوری دلشون اومده تو روز شهادت جدشون به جای مرهم گذاشتن رو زخماشون نمک به زخماشون بپاشن ؟چجوری حیا نکردن ؟چجوری جرأت کردن تو مملکت امام زمان تو مملکت مسلمونا این کارو بکنن ؟

مگه اونا تو فرمهای مشخصاتشون جای دین و مذهب اسلام و شیعه نمی نویسن ؟ای خدا هر عذابی که بخوای هم نازل کنی برامون کمه .ماها چیکار کردیم ؟

بخدا از شمر هم بی حیا ترن .مثل یزید زمان اباعبدالله بودن .کاش همشونو میدادن دست مردم تا سنگبارونشون کنن .

دلم میخواد از امام زمان معذرت خواهی کنم اما به قرآن روم نمی شه .بگم چی ؟بگم آقا ببخش .ببخش که ما هم کوفی شدیم ؟بگم ببخش که تو مملکتی که دم از شما میزنن بهتون توهین کردن ؟آخ که این بی شرمی تو دنیا سابقه نداره .زمان یزید قشر کمی دم از حسین میزدن اما حالا چی ؟حالا که اکثریت حسینین یا ادعا می کنن که هستن .حالا چی ؟

چقدر دلم غمگینه .هر چی هم ماها تو خیابونا بریزیم و محکومشون کنیم آیا بی شرمی کار اونا از تاریخ پاک میشه ؟والله نمیشه .من تا نفس می کشم این بغض تو گلومه .نمی تونم باور کنم جوونای ایران که دم از آزادی مملکتشون میزدن اینکارو کرده باشن .

اگه حرفشون آزادیه برن خارج .ای کاش همشون زمان جنگ و شاه بودن تا می فهمیدن معنی امنیت و آرامش و آزادی .کی جوابگوی از دست دادن دو تا چشم های نان آور یه خانواده است ؟کدومشون خون جوون کشته شده رو به گردن میگیرن ؟فکر نکردن اونا چه گناهی داشتن ؟حالا خانواده هاشون بدون اونا چی کار باید بکنن ؟

من که از همون اول انتخابات می دونستم همشون مهره بیگانه هستن .همشون واسه اسلام ستیزی نبرد می کنن نه میز ریاست .کاش حالا دیگه خودشون هم فهمیده باشن و اعتراف کنن .ای کاش جوونای لاابالی که گول خوردن به بی عقلی و بیشعوری خودشون پی ببرن .

من نمی دونم چی تو سر اینا کوبیدن که با چشم بسته حرفاشونو قبول کردن . آخه زینب دوست من که یادته ؟هدفش انیمیشن سازی بوده و بس .چرا ؟تا بتونه بازی هایی که وهابی ها بر علیه ایران و اسلام میسازه رو خنثی کنه و برای ترویج مهدویت کارتون و بازی بسازه .حالا اونم رفته تهران و شده ........

نمی دونم چرا اینجوری شد .چرا خون شهدا رو زیر پا بی حرمت کردن .اما از خدا میخوام که هر چه زودتر امام زمانمونو به ما برسونه .

خدا جون دیگه بسه .ظهورشو برسون .دیگه بسه هر چی ما شیعه ها دلشو خون کردیم .دیگه بسه هر چی غربت و بی کسی و در به دری کشید.دیگه بسه هر چی غائب از دیده ها بود. دیگه بسه تو رو خودت قسم دیگه بسه .

آقا جونم من خیلی داغونم .ببخش که هر هفته بدتر از قبل می نویسم اما بدون از یه دل داغون و پریشون و مضطرب بهتر از این بر نمیاد

برام دعا کن که خیلی محتاج دعاتم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 9:57  توسط مجنون ترین مجنون   | 

سلام بر آقای مهربونیها امام رضای ایرونیها

سلام بر سلطان عشق علی بن موسی الرضا

نمیدونم چرا اینجوری سلام دادم .آقا جون خیلی دلم گرفته خیلی زیاد .یاد روزهای زیارت کربلا و نجف یه لحظه منو رها نمی کنه .دلم برای تک تک ثانیه هاش پر میزنه .خوش به حال آقا جواد که باز راهی میشه اما من ........

یادم میاد عاشورای پارسال وقتی وطن خواه می خوند تاب نداشتم صداشو بشنوم دلم یه لحظه فروریخت و اشکهام سیل وار میریخت .میترسیدم کسی ببینه اینجوری اشک میریزم آخه میدونی که اگه یه دختر تو مجالس عزا گریه میکنه میگن شوهر میخواد اگه زن باشه بچه میخواد خونه میخواد و.........

نمیدونستم چجوری هم گریه کنم تا آروم شم هم از تیر نگاه های زنهای ؟؟؟؟؟؟؟؟ نجات پیدا کنم .خوب میدونم که برات کربلامو از همونجا بهم دادی .چقدر موقع رفتن بی قراری میکردم یادمه که تا وقتی گنبد بی پرچم حضرت علی رو ندیده بودم باورم نمیشد کجا میرم .

دلم برای همه چی تنگ شده .امروز چهارشنبه هست و چون سه روز تعطیلی داریم خیلی ها میان پابوس شما .نمیدونی چقدر این روزا دلم هوایی شده .دیروز تو اوج دلتنگی فاطمه پیام داد تو حرم چند تا یزدی رو دیده و منو یاد کرده .خوش به حالش هر هفته میطلبیش نه ؟

منم دلم خوشه که سالی یه بار منو صدا میزنی .کاش منم مجاور بشم هروقت دلتنگ شدم بیام پابوست .میگن موقع زایمان هر دعایی کنی مستجاب میشه اگه خدا بخواد و اون لحظه باشم حتما واسه خودم این دعا رو میکنم .

نمیدونم تا چه حد باور داری بزرگترین آرزوم مجاور شدنه .اما تا همین حد بدون که من واقعا به کرمت ایمان دارم بعد ازاون آزمایش دوساله من هر روز منتظرم تا اجر صبرمو بدی .

میدونی دلم چی میخواد ؟دلم میخواست الان پشت پنجره فولاد یه کم زیارت میکردم بعد هم تو همون صحن انقلاب مینشستم و نگات میکردم .دلم برات تنگ شده .

از فردا عصر تا عصر عاشورا آقا جواد رو نمی بینم میدونی که این چند روزه وقف هیئتشونه .اشکال نداره اینم یه افتخاره .اما راستشو بخوای خیلی احساس تنهایی می کنم . میدونم اگه منم باهاش برم نمی تونم ببینمش اما اونجوری خیالم راحت تره که بینمون زیاد فاصله نیست .اما خوب باید از الان تا اردیبهشت تمرین کنم چجوری با دوریش کنار بیام .

آخ آقا جون از اول محرم تا حالا یه دونه مجلس هم نرفتم هر روز یه مشکل و کاری پیش اومده .دیشب یه هیئتی از کوچمون رد شد و از یل ام البنین خوند چقدر آقاست .

دلم میخواد امروز که رفتم زیارت شاهزاده فاضل همون جا تو مجلس بمونم و یه کم آروم بشم .این روزها سلامت جسمیم زیاد تعریف نداره سرماخوردگی هم از دیشب بهش اضافه شده .دعا کن اتفاقی نیفته و زود خوب بشم .

شرمنده اصلا حرف به درد بخوری ننوشتم آخه از یه دل تنگ بی قرار چه انتظاری میشه داشت ؟

برام دعا کن آقا جون که خیلی داغونم .

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هايش بوي خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم مي کند حنجربه حنجر

دل من فداي دو دست اباالفضل

به قربان چشمان مست اباالفضل

ربود از همه ساقيان گوي سبقت

به چوگان دل ناز شست اباالفضل

غم ِ زهرا مرا سوز درون داد

دم ِ حيدر به من شور جنون داد

حسين آمد به زخم دل نمک ريخت

مرا با شور عاشورا در آميخت

مرا سوداي زينب در به در کرد

نصيبم جرعه اي خون جگر کرد

ز فرط تشنگي بي تاب گشتم

عطش ديدم ز خجلت آب گشتم

چه ها گويم ز مَشک تيرخورده

ز دست ساقي شمشير خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقي

دو عالم پر شد از بوي اقاقي

مشامم پر شد از داغ شهيدان

که مي گردم بيابان در بيابان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:27  توسط مجنون ترین مجنون   | 

سلام آقا جونم .منو ببخش می دونم که خلف وعده کردم .آخه قرار شد چهارشنبه ها آپ کنم اما نشد .دیروز هر کار کردم که بیام بلاگ و بنویسم ...

از این دل دیوونه از این همه دلتنگی و اضطراب و امید و ناامیدی ........دیدم زشته با چرت و پرت هام بلاگتونو خراب کنم .

اما حالا مینویسم :

سه شنبه عصر طبق هرهفته آقایی رفته بود مهدیه .البته این بار واسه آماده کردنش برای محرم .تماس گرفت و گفت :کاراتو بکن بریم کربلا!!!!!!!!یه لحظه هزار تا سوال اومد تو ذهنم با کدوم پول .ما دوتا که دیگه برنامه ای واسه زیارت نداشتیم .چرا تنهایی چرا یه لحظه این تصمیمو گرفته .

تا اینکه ادامه داد آقای وفایی گفته من پول میدم تا بچه های هیئت هرکدوم خواستن برن زیارت کربلا ماهی۲۵۰۰۰تومان به من برگردونن .یا اسفندماه امسال یا اردیبهشت سال دیگه میبرن .البته دیروز تثبیت شد اردیبهشت ماه ۸۹ میرن .

خیلی خوشحال شده بودم .خودت که خوب میدونی صبح سه شنبه وقتی پخش مستقیم کربلا رو میدیدم بدجور دلم هوایی شده بود .این حرف ناخواسته از دهنم پرید :یا امام حسین یه بار دیگه راهم بده .

وقتی فکر کردم دیدم من نمی تونم برم .خداااااااا من چجوری میتونم طاقت بیارم این بار که آرزومو بی اختیارگفته بودم و یه اشاره ای شده بود من ........

دیروز صبح از لحظه ی ورود به شرکت داشتم دیوونه میشدم .پیش خودم تصمیم گرفتم حالا که من نمیتونم برم نباید سد راه آقاجواد بشم .اون باید راهی بشه .یادم اومد روزی که بهش گفتم مامان میاد مشهد گفت :تو هم ئباهاش برو .وقتی فهمید به خاطر اون دو دلم گفت اگه نری ازت راضی نیستما .تو به فکر من نباش من نمیذارم بهم بدبگذره .یادم میاد چجوری با شوق راهیم کرد و هربار تماس میگرفتم و دلتنگی میکردم میگفت تو الان باید عشقبازی کنی نه دلتنگی واسه من .

حالا نوبت منه که جوونمردی کنم و مانع پرکشیدنش نشم .میدونم که چقدر دلتنگ کربلاست .تمام حسرت چشاش مال وقتیه که میفهمه یکی راهی شده .

پیش خودم تمام صحنه ها رو تصور کردم :

روزایی که چمدونشو می بنده و من نگاش می کنم .روزایی که میره واسه حلالیت و من گوش می کنم .روزی که سفرش شروع میشه و من بدرقش می کنم .آخرین باری که میتونم از پشت شیشه ببینمش.شبایی که من خوابم و اون تو زیارته .وقتایی که من توخیابونای یزدم و اون تو بین الحرمین ........

دیگه دست خودم نبود فقط اشک بود که سرازیر میشد .خیلی سعی کردم تا خودمو کنترل کنم اما دیروز این سخت ترین کار دنیا بود که باید میکردم .تصمیم گرفتم از سرکار یه راست برم شاهزاده فاضل تا وقتی آروم شدم برگردم خونه .خوب میدونم وقتی دلتنگی و حسرت منو بفهمه دودل میشه .

تو اتوبوس راحت اشکام میومد دیگه چیزی نبود که خجالت بکشم .گفتم میرم زیارت آدم خوبی میشم و میرم خونه .احساس میکردم اونجا که رسیدم ضریح رو بغل می کنم و های های اشک میریزم و بغض گنده گلوم می ترکه .بوی خوبی میومد خلوت بود .یه دور زدم و نشستم .

آقا؟اشکی نداشتم هرچی به غصم فکر میکردم بیشتر آروم میشدم .به آقای سیدی که اونجا بود گفتم واسم روضه یل ام البنین و علی اصغر امام حسین (ع) بخونه و اون بهم دو تا شکلات داد .انگار خدا اینا رو واسم فرستاده بود تا آروم بشم .

بیرون اومدم اما اون فرشته ای که رفته بود داخل نبودم .کلی سبک شده بودم بدون یه قطره اشک ریختن !!!!!!!!

میدونی آقا ؟دلم میخواد امسال که منو کربلا بردی محرمش با سالهای دیگه فرق داشته باشه .دلم میخواد ثانیه به ثانیه روزای محرم رو درک کنم .دلم میخواد به غیر از سر بریدن و اسارت و عذاب بعد انسان بودن و انسان زندگی کردن عاشورائیان رو درک کنم .دلم میخواد دلم کربلایی بشه نه اونجوری که اکثریت هستن

فکر نکن که عاشقی ، عاشقی کار زینبه

اینا که عاشقی نیست ، یک عمل مستحبه

دلم میخواد زینب وار بدونم واسه چی عاشق میشم .دلم نمی خواد واسه سربریدن و خونی شدن بلرزه .میخوام دلم واسه حسین بن علی بلرزه .اول وجودش بعد مصیبتاش .

دلم میخواد تمام انگیزشونو بفهمم و با تمام وجود حس کنم .

کمکم کن خودت منو راهی کربلا کردی آدمم کن .فرشتم کن به خدا یه نیم نگاه کنی واسه تمام جد و آباء من کافیه .

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

باشد که گوشه چشمی به ما کنند

یا امام رضای مهربون تو رو جدت قسم منو آدم کن .همونی که خودت میخوای .

آقا جون دستامو بگیر تا بفهمم همه تاسوعا و عاشورا رو .کمکم کن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 11:18  توسط مجنون ترین مجنون   | 
سلام امام رضا جان

از هفته قبل تا همین امروز اتفاقات عجیب و غریبی برام افتاده که خوب می دونم تو این بلاگ جای ریز مسائل نیست . اما دلم میخواد باهات حرف بزنم و بهت بگم چی شده .واسه همین نه به کسی میگم که آپ کردم نه میخوام کسی نظر بده .

روز جمعه ۱۳ آذر ماه ۸۸ من و مامان ساعت سه و نیم آماده شدیم که بریم دیدن مامان بزرگ مامان که از شنبه تو بیمارستان بستری شده . یادت که هست سال ۸۵ بعد از ماه رمضان اومدیم باهم زیارت .

ماشین روشن نشد و من سه تا آژانس تماس گرفتم تا سومیش سرویس داد . تو راه به علت هوای ابری و بارونی راننده یواش می رفت .من تذکر دادم و اون میانبر رفت .رسیدیم دم در بیمارستان .آهان همون روز خواهر آقا جواد مراسم جشن داشت و آقایی قرار شد بعد از ملاقاتی بره اونجا و کمکشون کنه .

خلاصه وقتی رسیدیم به آقاجواد گفتم ما از در بزرگ اومدیم و بیا قسمت قلب .وقتی بهم رسیدیم وارد شدیم .چون اول سالن تاریک بود من به مامان گفتم این زندایی نیست ؟مامانم گفت ملیحه چرا گریه می کنی ؟بغضش ترکید .من که فکر می کردم حال مریضمون بدتر شده و بردنش اتاق عمل .مامان گفت نکنه .........

زندایی باز گریه کرد و سرشو تکون داد .همه داشتن گریه می کردن .مامان حاجیم چادرشو کشیده بود تو صورتش و یواشکی گریه می کرد .

باورم نمیشد .بخدا اون حالش خوب شده بود آورده بودنش تو بخش .مامان حاجی ساعت ۱:۳۰ تماس گرفته بود و گفته بودن داره ناهار میخوره .الان ۳:۴۵ بود و میگفتن دیگه نیست .

یه لحظه تمام اتفاقاتی که در عرض چند دقیقه افتاده بود واسم مرور شد .یادم اومد که می گفت :اجرت با امام رضا من هیچ وقت اینجوری زیارت نرفته بودم همه جا منو بردی من که جز دعا نمی تونم واست کاری کنم .الهی دست به هرچی میزنی طلا بشه .واسه تشکرسفر مشهدمون برام انگشتر خریده بود .

چقدر هروقت منو میدید قربون صدقم میرفت به علی قسم هنوز صداش تو گوشمه .

همیشه می گفت میخوام یه روز خوب بمیرم .میخوام موقع تشییع جنازم ماشین زیاد باشه تا هرکی میبینه بگه چقدر کس و کار داشته .میگفت واسم مشکی نپوشید و برام عزا نگه ندارید اما مراسممو خیلی باشکوه برگزار کنید .

آخ که چقدر دلتنگشم .قرار شد روز عید خاک بشه (تا دایی بزرگ مامان هم از تهران بیاد ).روز شنبه بردنش واسه شستشو و غسل و بعد هم سردخونه .من که خودشو ندیدم و فقط عکسشو که دایی موقع وداع گرفته بود دیدم .اما دلم میخواد یه همه بگم تا هستیم قدر همو بدونیم و به هم احترام بذاریم .

مامان حاجی من واسه مامانش هیچی کم نذاشته بود .هرروز چندبار باهاش تماس می گرفت .صبحها که ابوالفضل مدرسه بود می رفت بهش سر میزد و زمستونا مجبورش می کرد پیش خودش بمونه .حالا که میرم خونه مامان حاجی جاش واقعا خالیه .هنوز پایه نمازش و تسبیحش و مهرش کنار دیوار اتاق مامان حاجیه .

خاله کوچیک مامانم که قبل از فوت مامانش زیاد مهربونی نمی کرد بیشتر از همه گریه می کنه .میگفت نمیدونستم مادر اینقدر خوبه و نبودش منو از بین میبره .میگفت خوش به حالت طاهره تو کمکش کردی من که کاری واسش نکردم .

دایی های مامانم با تمام مردونگیشون نتونستن جلو گریشونو بگیرن .

دیروز روز سوم فوتش بود .از شب قبل تا خود ساعت دو بارون می بارید اما ساعت دو آفتاب همه جا رو گرفت .ساعت ۲:۳۰ مراسم شروع شد وتا ۴ به خوبی برگزار شد .وقتی مراسم تموم شد باز بارون گرفت !!!!!!!!

موقع تشییع جنازش حدود ۴۰ تا ماشین پشت سرهم میرفتن .(همونطوری شد که می خواست )

داغش واسه همه سخته آخه با این که ۸۸ سالش بود اصلا افتاده نشده بود و همیشه خیلی گرم با همه احوالپرسی می کرد و نمی خواست کسی رو اذیت کنه .از اون خاطره خوبی هاش واسه ما مونده .

یادته گفتم خاله مژی میخواد بیاریمش مشهد زیارت ؟اجل مهلت نداد دوباره بیاد پابوست .

امروز مراسم ختم زنانه خونه مامان حاجی بود .به علی قسم هنوز هیچکدوممون باورمون نمیشه که نیست .وقتی جنازشو تو خونش می بردن مامان من از حال رفت و مرتب داد میزد کجایی که برات مهمون اومده .جونش بود و مهموناش .هر چی داشت میذاشت جلو مهمونش .همیشه واسه بابام از تنهاییش حرف می زد و گریه می کرد و می گفت همه رفتن اما من موندم .نمی دونم واسه چی زندگی می کنم .آخرش از تنهایی دق می کنم و هیچ کس هم خبردار نمیشه .

روحش شاد و یادش گرامی.

تو همین روزهای فوت عزیزمون بود که من فهمیدم به لطف خدا دارم مامان میشم . دوست دارم اگه خدا صلاحشه این نه ماه به سلامتی و خیر و خوشی بگذره .ازش میخوام قدرتی بهم بده تا مامان خوبی باشم . ازت ممنونم که خواستمو از خدا گرفتی . برام دعا کن تا آدمی باشم که موقع پرکشیدن همه به خاطرم اشک بریزن و من خوشحال از پروازم باشم .

برام دعا کن آقا جونم .

محرم نزدیکه .فقط ۹ روز دیگه مونده .نمی دونم امسال محرم چی میشه .من دلم میخواد محرم امسال با سالای دیگه واسم فرق داشته باشه آخه امسال کربلا رو دیدم .قتلگاه - تل زینبیه - بین الحرمین - فرات - گنبد - ضریح ........

برام دعا کن که خیلی محتاج دعاتم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:55  توسط مجنون ترین مجنون  
سلام امام رضا جونم .دیدی گفتم چهارشنبه های امسال معرکه هست ؟امشب شب میلاد امام هادی(ع)  هست .دلم واسه سامرا و غربتش تنگ شده .

یادم میاد لحظه ورود به سامرا .اصلا باورم نمی شد اینجا مرقد دو امام شیعه هست .چقدر غریب و سوت و کور .

عین خیابونای فلسطین و افغانستان موقع جنگ .راه رسیدن به حرمین شریفین با دیوارای بلند بتنی مشخص می شد .وقتی رسیدیم من همه حاجتام یادم رفته بود .فقط دعا کردم غربت اینجا برطرف بشه . از خدا خواستم سامرا از دست این اشغال گرا رها بشه و به دست شیعه ها بالاخص ایرانیان بیفته و آباد بشه .

وقتی ما رفتیم ضریح اینجوری بود :

آقا جونم می بینی ؟لقب شما غریب الغرباست اما والله اونا خیلی غریبن .حالا هم که باز راه سامرا رو بستن.

شرمنده نمی خواستم اینجوری مطلبو شروع کنم .آخه عیده باید از شادی بگیم .

عیدت مبارک مهربونم .

عید غدیر هم مبارک (البته پیشاپیش). از طریق بلاگم چند تا از مجاورتاتو پیدا کردم .خیلی خوشحالم .خدا رو شکر.

آقا جونم برام دعا کن تا بنده خوبی باشم .دلم نمی خواد قلب اباصالح المهدی(عج) رو برنجونم.

از این که بهم اجازه میدی هر روز از نت زیارتت کنم ممنونم .واسه دل تنگ من همین دیدن بارگاهت کلی آرامش بخشه .پریروز که اومدم تو سایت دوربین کم کم رو پرچمت زوم کرد .داشتم بال در میاوردم .الهی قربونت برم که از دلم باخبری .

خیلی دوستت دارم آقا جونم .فدائیتم بخدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:15  توسط مجنون ترین مجنون   |