تبليغاتX

ضامن آهوی غریب نذار دیوونه تر بشم ...تو رو خودت قسم بذار منم مجاورت باشم

\ مجنون امام رضا
سلام امام رضا .

فردا ۲۹ ذيقعده روز شهادت گل گلخونته .تسليت ميگم .امام رضا !نمي خوام باز مثل هميشه قسمت بدم .يعني ديگه قسم نميدم .الان كه اينا رو مينويسم دارم به يه چيز فكر ميكنم .اونم اين كه من كجا و عشق تو كجا ؟

همين كه خدا تو قلب من آتيش عشق تو رو گذاشته از سرم زياديه .چقدر جسور و گستاخم من .انگار هيچ خطايي نكردم .چجوري با اين كوله بار سنگين ازت حاجت ميخوام .آقا خيلي دوست دارم مثل آقاي مجتهدي بي كس باشم .بي كس ولي در ظاهر .

دلم ميخواست هيچ تعلقات دنيوي منو سرگرم نمي كرد .دلم ميخواست چشام جز تو هيچ كس ديگه رو نميديد .اما همين من مني كه داد ميزنم مجنون امام رضام چرا يه روزايي يادم ميره ؟چرا هميشه شور دلتنگي رو ندارم ؟چرا نمي تونم فرشته باشم .هموني كه تو ميخواي .من اوني نبودم كه تو ميخواستي اما تو هميشه امام رضاي من بودي و هستي و خواهي بود .تو اگه بد كني من گلايه اي ندارم چون حقمه .ولي من بارها بد كردم و تو باز همون امام رضاي هميشگي بودي برام .

ديشب دلم بد جور شرمندت بود . با همون دو بيت شعري كه امام زمان(ع) گفتتند هركي با اين دو بيت به عموم متوسل بشه حاجتش روا ميشه ازشون خواستم بهم كمك كنند تا هموني باشم كه تو ميخواي .اراده اي بدن كه كاري دور از شان مجنون امام رضا نكنم .

با همين روي سياهم آقا جون دوست دارم   

 با همين بار گناهم آقا جون دوست دارم

چند روزي هست كه كتاب لاله اي از ملكوت رو تموم كردم .يه چيزي عذابم ميده .

وقتي آقاي مجتهدي به اون آقايي كه تو مسجد جمكران در حين سجده ۱۰۰ بار امام زمان(ع) رو به مادرشون فاطمه ي زهرا(س) قسم داده بودن كه يه همسري ميخوان كه كنيز حضرت زهرا (س)باشه نيگاه كردن چشاشون پر از اشك شد و گفقتد :چرا آقا رو به مادرشون قسم دادي ؟اين زني كه شما ميخواي اصلا تو دنيا نيست .

هيهات .ما داريم چي كار ميكنيم ؟ماها فقط اداي مسلموني رو در مياريم .من نميخوام اينجوري باشم .نمي خوام .

يا امام رضا ادركني

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:14  توسط مجنون ترین مجنون  

 

امام رضا جان سلام

 

از تحویل سال امسال که منو طلبیدی با یه زینبی آشنا شدم که دیگه فکر نکنم اونو ببینم اما همیشه دعاش میکنم .

این زینب منو با آقای مجتهدی آشنا کرد .از اون به بعد هر وقت منو طلبیدی به ایشون هم یه سر زدم .چند روزیه که توفیق حاصل شد و من کتابی که راجع به ایشون بود رو پیدا کردم ."لاله ای از ملکوت "

 

یه نکته ی جالب و غریبی برام روشن شده .آقای مجتهدی "عبد صالح و محب اهل بیت " سال 1374(همون سالی که برای اولین بار منو طلبیدی 3 بار در 3ماه ) و در روز 6 بهمن (تاریخ اصلی تولد من) از دنیا رفتند .ایشون در اتاق 24 صحن آزادی مدفون شدند .

من مطمئنم بین من و عشق شما و آقای مجتهدی یه رابطه ای هست .این تاریخ ها تصادفی با هم تطبیق نشدند .همینه که من مجنون شمام .

خیلی متاسفم که چرا اینقدر بی توجه ایشون رو زیارت کردم .حالا دقیق معنی زیارت با معرفت رو درک میکنم.

تو این کتاب از کرامات ایشون زیاد نوشته اما یه مطلبی جیگر منو آتیش زده .

دکتر محمد هادی امینی فرزند آقای علامه ی امینی از قول پدرشون نقل میکنند : " باید حوائج رو با زور هم که هست از این خاندان گرفت .آنها صاحب احسان و فضل و جود میباشند و خواسته های افراد را برآورده میسازند "

آقای دکتر امینی از حضرت معصومه (س) حوائجی رو درخواست میکنند .خطاب به ایشون میگن : "تا حوائج منو ندین دیگر به آستانه بوسی شما نخواهم آمد"

بی بی حضرت معصومه (س) بعد از 4سال توسط آقای مجتهدی پیغام میدن "به امینی بگوئید به حرم ما بیا ما دوستش داریم. از ما دوری نکند"

 

امام رضا من فقط خودتو میخوام .آقا من میخوام تا ابد پیشت بمونم .دیگه جاده ای واسه دیدنت تو راه من نباشه . مهربونم من طاقت دوریتو ندارم چجوری میتونم باهات قهر کنم که تا تو حاجت منو بدی ؟در حالی که خود تو حاجت منی .امام رضا از کجا معلوم اگه من باهات قهر کنم تو برام پیغام بدی ؟نه آقا جون این کار من نیست .اونقدر زوزه میکشم تا بهم نظر کنی .من جز در خونت جای دیگه نمیرم .نه باهات قهر میکنم و نه شکایت کم محلی هاتو به کسی میبرم .

امام رضا به حق آقای مجتهدی .بحق خواهرت حضرت معصومه(س)به من جواب بده .آقا جون بذار منم مجاورت بشم .

آقای مهربونم منو ببخش که اینقدر جسورانه و گستاخانه باهات حرف میزنم .وقتی این کتاب رو خوندم دیدم من چقدر پست و حقیرم .چقدر کوچیکم .چجوری به خودم اجازه میدم به شما بگم تو ؟چجوری شما رو مال خودم میدونم ؟آقای مهربون به خاطر همه ی بی ادبی هام منو ببخش .به خاطر همه ی تو گفتنام .همه ی امام رضای من گفتنام منو ببخش .

خودتون میدونین که همه ی این تو گفتنا امام رضای من گفتنام مساوی بود با جون دادنم و جون گرفتنم .بذار خیال کنم که تو مال منی و به من نظر داری .واسه من همین خیالتم بسه .

مولای من  امام رضا جان تو رو خدا قسم جوابمو بدین . منو مجاور خودتون کنین .آخه من که کسی جز شما ندارم .آقا جان من خیلی تنهام شما دیگه منو تنها نذارین .دلم بدجور تو صحن و سرات پر میزنه . وقتی میدونی آرامش من بودن تو حریمته آخه چرا این آرامشو به من نمیدی؟ دلت میاد از دوریت دق کنم ؟دلت میاد کوه آرزوهامو خراب کنی ؟دلت میاد به دلم جواب ندی ؟دلت میاد به دل شکستم سر نزنی؟

آقا اگه حرفی زدم منو ببخش اینا از سر دلتنگیه .من بی تاب شدم آخه تا کی باید تحمل کنم ؟من نمی تونم بی تو باشم .امام رضا تو که حرفامو باور داری ؟من نه از روی متن مینویسم نه از روی حرفای دیگران .اینا همش حرفای دل منه .همون دلی که مجنونت شده .امام رضای نازم  چشام دیگه نمی بینه که برات بنویسم .

 آقا جان یا امام رضا ادرکنی  ............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:23  توسط مجنون ترین مجنون  

سلام امام رضای نازم .

گفته بودم ۴شنبه ها آپ می کنم اما دلم بدجور تنگه برات .اگه نمیومدم این بغض منو خفه میکرد.

کاش پیشت بودم .دلم میخواست به جای این مونیتور گنبد خوشگلت جلو روم باشه .آقا جونم بیا یه قراری بذاریم .اگه نخواستی جوابمو بدی دعا کنی که من بمیرم .

نمی دونی چقدر سخته تحمل این دوری.آره همه میگن بعد مسافت مهم نیست اما کاش ازشون بپرسن تا چه حد مرد عمل هستند؟ اگه عزیز خودشون ازشون دور باشه طاقت نمیارنا اما به من که میرسن اینو میگن .

نمی دونی چقدر دلم برات تنگه .حالا که دارم مینویسم صفحه کلیدم خیس اشکه .

نمی خوام ازم دور باشی .میفهمی؟نمیخوام بین من و تو فاصله باشه .می فهمی ؟

آقا دلم تنگه برات    .............           قربون اون صحن و سرات

کاش هر چه زودتر  منو مجاور خودت کنی . من دیگه طاقتم تموم شده .بگو تا کی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 16:51  توسط مجنون ترین مجنون   | 

سلام امام رضای مهربونم .

 

ساعت 00:00

 

امام رضای من تولدت مبارک

 

رسید روز تولد تو که من باز برات هدیه بگیرم

واسه من اینم یه جور بهانه ست که بگم چقدر برات میمیرم

 

امیدوارم مجنونت اولین کسی باشه که تو اولین  ثانیه های  11 ذی القعده تولدت رو تبریک میگه .

من واست یه شمع روشن کردم .میون شیرینی هایی که واسه تولدت آماده کردم .میای شمع تولدت رو خاموش کنی ؟

 

به خدا من منتظرم .بیا .باشه؟قول میدم اگه اومدی به هیچ کس نگم که تو بهم سر زدی .قول میدم .

چقدر دلم هوایی میشه . اما ... من بهت قول دادم که صبور باشم .امشب حتی این کویر هم مشهد تو شده .همه جا اسم تو هست .الهی فرشته فدات .میدونم که لیلی خیلی آدمایی .الهی من دورت بگردم خودت که میدونی هیچ کسی رو به اندازه ی تو دوست ندارم .

 

راستی از این که کمکم کردی بتونم بسته های شیرینی تولدت رو آماده کنم ممنونم.

 

شمع سبز وسط شیرینی ها انتظارتو میکشه .نذار اونقدر بسوزه تا تموم بشه .

تو که به همه ی مهمونیای جشن تولدت رفتی به مهمونی تک نفری مجنونت هم یه سر بزن .قول میدم بین خودمون بمونه که تو اومدی پیشم .

بیا که من منتظر قدمای سبز توام . 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:0  توسط مجنون ترین مجنون   | 

حال و هوای شهر تو منو دیوونه میکنه

ضریح با صفای تو مجنونتو آواره میکنه

کبوترای حرمت حسرت این دل منه

عشق شما تنها امید نفس های منه

این تن زخمی و غریب هلاک یه نگاهته

این دستای خسته ی من محتاج اون پناهته

ضامن آهوی غریب عاشق تو هلاکته

یه دل دیوونه گره ی عاشق بی پناهته

حالا که اینجور عاشقم اینجوری من مجنونتم

راضی نشو بیشتر از این بیچاره و آواره بشم

امام رضا روز تولد شما برام یه فرصت طلائیه

خوابای سبز من تمام تو ایوون طلائیه

خیال خوب حرمت کبوترات سقاخونت

صدای نقاره خونه ایوون طلا و عاشقای دیوونت

کبوترای حرمت حسرت این دل غریب

اشکای من پرشده از خواستن یه مرد نجیب

ضامن آهوی غریب نذار دیوونه تر بشم

توروخودت قسم بذار منم مجاورت بشم

آرزوی شهر شما بهونه های گریه هام

ترس پرواز آرزوم تنها کابوس شبام

خیال با تو بودنم برای من غنیمته

تمامی خوابای من این حس من عین یه حقیقته

امام رضای من شدی تمام آروزی من

بیشتر از این راضی نشو که من دیوونه تر بشم

منتظرم همین روزا آقا بهم جواب بدی

منتظرم عاشقیمو به تموم آدما نشون بدی 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:31  توسط مجنون ترین مجنون   | 

 

امام رضا جونم سلام

 

میدونی حکایت من و تو مثل چی میمونه ؟مثل حکایت یوسف و یه پیرزنی که واسه خریدن یوسف دو تا کلاغ گرفت توی دستشو و راهی بازار شد .بهش گفتند : یوسف رو به دو تا کلاغ نمیدن .گفت : میدونم!!! ... هرچی گشتم چیزی جز همین دو کلاغ تو خونه ی من نبود .میدونم یوسف رو به من نمیدن اما می خوام به یوسف نشون بدم که منم خریدارشم !!!

حالا منم میدونم شعرای من شعر نیست .میدونم حرفام شیرین نیست .اما من چیزی جز این ندارم که واست بدم .

برای روز تولدت چقدر انجمن شعر برگزار شده و میشه .با هرشعرش یه دریا اشک ریختم .خجالت کشیدم .من چی مینویسم واست و دیگران چی ؟

اما آقا به خدا قسم من کسی رو به اندازه ی تو دوست ندارم .هر کاری کنم آخرش به تو ختم میشه .تویی که تو هرکوچه خیابونی اسمت به دلم آتیش میزنه .منی که با هر نشونی از تو خاکستر میشم .آقا منو دریاب .

 

یعنی میون این همه مجنون چشای نازت منو هم میبینه ؟یعنی میون اون همه شعر ,شعرای منم به گوشت میرسه ؟یعنی تو این شلوغی تو منو هم میبینی ؟

 

مولای شبای تنهایی و روزای غریبی !فرشته ی مجنونت سخت دلتنگته .این روزا بدجور خرابتم .

 

نمیدونم پیغام منو به حضرت عباس رسوندی یا نه .اما قسمت میدم بحق حضرت عباس ازشون بخواه واسه تولدت به مریم هدیه بدن .بهش سر بزنن آخه مریم چشم به راهشونه . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:45  توسط مجنون ترین مجنون   | 

سلام امام رضای من

داریم به روز تولدت نزدیک و نزدیک تر میشیم .

 توی سایت آستان قدس دیدم که خادمات میرن استقبال مهمونایی که میان واسه جشن تولدت .

آقا ماها که دوریم چی ؟کی میاد استقبال دلای تنگمون؟

اونایی که تنهایی واست جشن تولد میگیرن چی؟

پس من چی؟منی که فقط بلدم واست حرف بزنم و گلایه کنم .من چی؟منی که همه شعرام تویی .منی که همه میدونن مجنون توام .ولی این مجنونت فرسنگها باهات فاصله داره .

امام رضای نازم .مهربونم .میدونم بچه گونه صدات میزنم اما اینجوری صدات کنم آروم میگیرم .میدونی آقا؟

امروز که رفتم پابوس داداشت دلم هواتو کرد بدجور . دلم اسیدی برات تنگ شد .

کویر ما با تو خیلی فاصله داره اما اینجا خیلی ها دارن واسه تولدت مجلس جشن میگیرن .اینجا هم شده مثل خیابونای مشهدت .این چنر روز محاله از اسمت تو خیابونای کویر نشونی پیدا نشه .

میدونم که امام رضای خیلی ها هستی .میدونم خیلی مجنون تر از منو داری اما تو رو خدا یادت نره که من به اندازه ی تو هیچ کی رو دوست ندارم . هیچ کی !!!

باور داری ؟میدونم باورم داری .بدون این فرشته ی مجنونت واسه رسیدن به تو هرکاری میکنه .هرکاری .فقط تو عشقتو ازم نگیر .بذار واست شعر بگم .واسه تویی که امید زندگیمی .تویی که شدی بهونه ی همه ی دلتنگیام.

آقای مهربونم !ضامن آهوی غریب من! نذار منم مثل خودت درد غریبی رو تحمل کنم .خودت میدونی که چقدر بی تو غریبم . من مثل تو تحمل ندارم .من نمی تونم این جاده ها رو ندید بگیرم .

 مولای خوبیا روز تولد هر کی بشه باید بهش کادو بدیم اما روز تولد شماها همیشه ما گداها از صاحب مجلس گدایی میکنیم .منم ازت عشقتو گدایی می کنم .ازت میخوام منو مجاور خودت کنی و این فاصله ها رو ازم بگیری .بهم بگو که منو رضا می کنی .بگو امام رضا ....

 

میدونی همیشه من منتنظرم صدایی از مشهدت بیاد

تو بگی فرشته ی مجنون من صدای گریه هات میاد

تو بگی مجنون من گریه نکن فاصله ها تموم میشه

بگی زود زندگیتو جمع کن و بیا تا غصه هات تموم بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:40  توسط مجنون ترین مجنون   | 

سلام امام رضای من .

کجایی که ببینی قلب آهوت زخم خورده ؟

کجایی که بهت خیلی نیاز دارم ؟

امام رضای من؟

یادته بهت قول دادم صبور باشم ؟منو ببخش که امروز زیر قولم زدم .آخه دیگه نمی شد نفس بکشی .نمی شد اشکامو قورت بدم .نمیشد داد نزنم .

آقا هرچی شد منو تنها نذار

 

اگه منو رها کنی کسی برام نمیمونه

همه درا بسته به روم غیر در همین خونه

مدال نوکری تو به سینه دارم همیشه

تو همه عالم به خدا مث تو پیدا نمیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:27  توسط مجنون ترین مجنون   | 

 

كه جز تو ...

برزو و خانواده پرجمعيتش نيز از همان مردم بودند كه ازسپيده صبح تا غروب، چشم به زمين و دست در خاك داشتند و درطول صحرا جز كار، چيزي نمي شناختند و در اثر همين كارمداوم بود كه مادر خانواده از كار افتاده شده بود و بروز(پدر خانواده) نيز كم كم سوي چشمان خود را از دست مي داد.

اما با تمامي اين مشكلات، باز هم ناراضي نبود، چرا كه دختربزرگش به خانه بخت رفته و گل جمال دختر دومش، صحيح وتندرست، نان آور خانواده بود. دختري كه براي خانواده بسيارعزيز بود و شايد مهربانترين دختر مزارع، دختري كه به هرطريق دوست داشت همه را ياري دهد و شايد اين نيت پاك ، اورا در دل همه عزيز كرده بود، دختر با چهره شاداب و لبخنديهميشگي، كه ديدنش همه را خوشحال مي كرد گل جمال علاوه بركار پرزحمت در مزارع، تمامي وظايف خانه را نيز برعهده داشت: دوخت و دوز، شست و شو و رسيدن به پدر و مادر نابيناو از كار افتاده و پنج برادر كوچكترش …

او در هنگام كار پرملال در مزرعه با خود مي گفت : من كار مي كنم، برادرانم هرروز بزرگ و بزرگتر مي شوند و بالاخره زندگي به روي ماخواهد خنديد.

پس چه باك از رنج، من زاده رنجم، من مرد خانه ام، پس چه باك اما فاجعه هميشه در كمين است. فاجعه هنگامي كه تصورنمي رود، صاعقه وار فرودمي آيد و فاجعه بر خانواده گلجمال، فرود آمد.

يك شب دختر بزرگ برزو كه فرزندي نوزاد دارد، مفقود مي شودو مدتي بعد جسد او را پيدا مي كنند اين فاجعه. خانواده راكمرشكن مي كند. مادر بيمار و از كار افتاده حالش وخيم تر وپدر نابينا نيز زمينگير مي شود. لبخند گل جمال محو مي گرددو صورت شاداب او پر اشك تر مي شود تا يك روز كه با گريه هميشگي به گورستان ميرود، دچار بيماري روحي شده و از او جزشبحي سرگردان باقي نمي ماند. ديدن دختر مهربان مزارع با آنحالت، همه را دچار تأسف مي كند و با ديدن او هيچ كس نميتواند از ريختن اشك خودداري كند. كمر برزو مي شكند وخانواده بي مرد مي شود. نان آور خانه از دست مي رود.

حال گل جمال ساعت به ساعت بدتر مي شود، تا آنجا كه هر دودقيقه يكبار او را دچار ناراحتي مي كند. براي درمان او هرسفارشي كه از دهاني شنيده مي شود به كار مي بندند و به تمامي دعانويسان و افرادي كه به نوعي معرفي مي شوند رجوع مي كنند. بعد به پزشكان گرگان مراجعه مي كنند، تا شايد گل جمال علاج شود، اما هيچ تغييري در حال او پيش نمي آيد، تا اينكه گل جمال سفر به مشهد را پيشنهاد مي كند، تا شفاي خود را از امام بگيرد.

روز اول خرداد سال 70 ساعت 7 صبح، گل جمال با بدرقه نگاههاي پر حسرت و آرزومند و گرسنه افراد خانواده اش كه بدون او هيچ نان آوري ندارد. از علي آباد گرگان، به اتفاق آشنايان راهي مشهد مي شوند. در مشهد بالافاصله پس از سپردن وسايل سفر در يك مسافرخانه، گل جمال وهمراهانش به حرم مطهر مشرف مي شوند. و او با چشماني اشك بار دست به ضريح مطهر مي گيرد 

 با هق هقي خالصانه مي گويد: يا ضامن آهو اي پناه بي پناهان منم، گل جمال، نان آور هشت نفر ميدانيد كه پدرم كورشده و مادرم نيز زمينگير است. فرزند كوچك خواهر مقتولم كسي را ندارد. پنج برادر كوچك چشم به من دارند، بدون من همه گرسنه مي مانند و اميدي جز تو ندارم، خودت مرا شفا بده!

و پس از گفتن اين سخنان، بيهوش مي شود كه بلافاصله به دارالشفا برده مي شود و از آنجا به وسيله آمبولانس به بيمارستان قائم انتقال مي يابد. پزشكان پس از معاينات اوليه و تزريق چند آمپول و تجويز دارو، پينشهاد مي كنند كه فردا صبح او را به بيمارستان رواني رازي ببرند تا بستري شود.

در مسافرخانه با وجود مصرف داروها، گل جمال سه بار ديگردچار حالت بيهوشي مي شود و پس از پيداشدن حالت عادي گل جمال چند دقيقه اي مي خوابد، چند دقيقه خوابي كه در زندگي گل جمال شايد ديگر پيش نيايد. زيباترين خواب عالم، در خواب آقايي با لباس سبز بر او ظاهر مي شود كه با شيرين ترين لحن و پرمهرترين كلمات مي گويد: دخترم! بيا به زيارت.

و او بلافاصله بر مي خيزد و با همراهان به حرم مشرف مي شوند. گل جمال به محض تماس با ضريح بيهوش مي شود، كه مجددا حضرت بر او ظاهر مي شود و با مهربانترين دستان عالم او را بلند مي كند و با همان لحن مي فرمايد: دخترم شفا يافتي ديگر بيمار نمي شوي.

گل جمال با چهره اي پر از حيرت و با چشماني گريان بر مي خيزد و با اشك و شادي و فرياد، ضريح را در آغوش مي فشرد.

زندگي بار ديگر به خانواده برزو باز گشت و دختر مهربان مزارع باز هم با لبخند، به دشتها شادي بخشيد و سفره با نان آشتي كرد.

يا امام رضا ! نه به خاطر درخواستهاي بي پايان ما، نه بخاطر لحظات كوتاه حضور دلهاي ما، نه بخاطر اشكهاي مداوم ما، كه بخاطر صداقت گل جمال و گل جمالها، بخاطر كوچكي ما و بزرگي بي انتهاي خودت، لحظه اي هر چند كوتاه بر ما نظر كن!

یا امام رضا منم یه گل جمال دیگه !!! ادرکنی مولا جان  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 21:24  توسط مجنون ترین مجنون   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:45  توسط مجنون ترین مجنون   | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 21:41  توسط مجنون ترین مجنون   | 

سلام مهربونم .

امام رضای من به روز تولدت نزدیک و نزدیک تر میشم .یه دلهره ی عجیبی منو احاطه کرده . بهت قول داده بودم که بی تابی نکنم و صبور باشم . تا امروز که دقیق 22روز از دیدارت میگذره دختر خوبی بودم .

اما میخوام بگم اگه باز این روزا دلم هوایی شد و بازم مثل قبل مجنون شدم منو ببخش . هر لحظه صدای نقاره خونت توی گوشمه . هنوزم اون یه دونه کبوتر روی گنبدت جلو چشام بال بال میزنه .

حالا هرچی نزدیک تر میشیم حرف از تو بیشتر میشه اما وقتی یه هفته از تولدت گذشت باز از تو خبری نیست .

دلم به همین چند دقیقه پخش حرمت خوشه . وقتی تصاویر زنده ی حرمو میبینم آتیش میگیرم .نمیگم کاری کردم که حسرت بخورم نه خودت خوب میدونی زندگی با تو برام نفسه .

اینو خوب میدونم تو نفس خیلی ها هستی . یه خیلی ها زندگی دوباره دادی .به خیلی ها آرامش دادی .به خیلی ها بچه دادی .به خیلی ها سر و سامون دادی و به خیلی ها برات کربلا دادی .

من ازت هیچی جز عشقت نمی خواستم .میخواستم ؟

نه هیچی نمی خواستم فقط خودتو ازت گدایی میکردم .اون شب زیبا تو بهم یه آرزو دادی .آرزوی زندگی تو مشهدت .

این دومین تولدی هست که دور از تو برات میگیرم . برات فقط یه شمع به نیت خدای احد و واحد روشن میکنم .نمیذارم کسی جز تو اونو خاموش کنه .بازم مثل سال قبل تنهایی برات تولد میگیرم ولی شیرینی تولدتو به خیلی از آدما میدم .

بازم مثل سال قبل میخوام تو اولین ثانیه های روز 11ذی القعده بهت بگم امام رضا جان تولدت مبارک .

 

ازت خیلی دورم .چشام بهونتو دارن .از خدا میخوام به حق همه ی مجنونای دنیا این فاصله ها رو ازم بگیره .آخه انصاف بده چجوری میتونم تولدتو جشن بگیرم وقتی فرسنگها بین من و تو فاصله هست ؟آره میدونم باز میگی فرشته صبور باش .باشه آقا هرچی تو بخوای .هرچی تو بگی .

اگر رضا به این هستی من بنده ی رضایم و بس 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 13:20  توسط مجنون ترین مجنون   | 

ثانیه های ساعتی حس بدون شعر و ساز

نبض دلم اشک چشام بهونه های نا کجا

حیرونی و پریشونی موج نگاه خسته ام

خیال با تو بودنم بهانه های بودنم

عشق من و امام رضا تو و تموم پونه ها

من و یه لحظه مردنم . تو و دوباره جون گرفتنم

میخوام بدونی عشق من پاک و زلال و بی ریاست

میخوام بخونی از چشام دلم پر از ترانه هاست

کاش میدونستی من حالا تو موج حرف مردمم

کاش بودی و میگفتمت که من پر از یه حس مبهمم

کاشکی آقا نشون بده که خواب من حقیقته

تموم اون ثانیه هاش برای من غنیمته

کاشکی میشد پرنده ای باشم میون اون کبوتراش

تا عمر دارم پر بکشم من توی اون صحن و سراش

وجود من غرق شده تو دریای اشک چشام

چشمای من پر شده از کنایه ها و طعنه ها

کاشکی آقا بفهمونه اینا همش سختی راهست

آخر این قصه ی ما عشق من و امام رضاست

هرچی باشه . هرچی بشه تا آخرش من میمونم

میخوام به عاشقه نشون بدم که من حالا یه مجنونم

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:47  توسط مجنون ترین مجنون   |