|
سلام آقا جون...
دلم میخواد دوباره شعر بگم اما قلمم اونقدر ناتوان و لاجون شده که حتی نمیتونه اوج دلتنگیمو رو کاغذ بیاره چه برسه به کلمات موزون... دلم می خواد بدونی حتی اون روزایی که به بلاگ سر نمی زنم بازم دلم برات تنگه .دلم به این خوشه که توداغ مجاوریتو به دلم گذاشتی .به این دلخوشم که حسرت مجاورشدن تو رو به گور می برم .من همه جوره دیوونتم........ وقتی واسم معلوم شد که فرزانه واسه سفر به سرزمین وحی طلبیده شده از ته دل بهش غبطه خوردم .من و زینب و حانیه قول داده بودیم اگه طلبیده شدیم تو اولین نگاه به خونه ی خدا ظهور امام زمان (عج) رو طلب کنیم ........ از خودم خجالتم شد.من کی باشم که بخوام واسه ظهورش دعا کنم؟مگه من واسش تا حالا چی کار کردم؟خدایا منو یه فرشته کن .حداقل اونقدر منوخوب کن که موقع الللهم عجل لولیک الفرج گفتنم خجالت نکشم........ فشار فصل امتحانات . دل تنگی تو . سفرهای مکرر اطرافیان به مشهدت ........منو خیلی داغون کرده. مثل یه بچه ای که از خواب پاشده و همه جا واسش ناشناخته هست. خدایا!من کجای دنیای تو هستم؟چی کار کنم؟اصلاچی کار باید انجام بدم؟ امام رضای من خیلی التماس دعا دارم.کمکم کن تا دیر نشده خودمو پیدا کنم؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:56  توسط مجنون ترین مجنون
|
سلام امام رضا .چقدر باکرامتی.مهربونی .
خدا شاهده وقتی حانیه از اون غذای حضرتی مخصوص گفت داشت قلبم از جا کنده میشد . دایی و زندایی و امیر حسین تو این روز عزیز با تو همدردی میکنند و من ... وقتی دایی بیاد الهام و حمید میان پیشت .نمی دونم چی بگم خوشحالم که بعد از سفر ما همه مشهدی شدن اما دلم طاقت بدرقه ی این همه زائر رو نداره آقا؟فردا ۴ماه از عقدمون می گذره و دقیق روز ۴شنبه سالگرد ازدواج حضرت علی (ع) و فاطمه زهرا (س) هست یعنی چهارمین ماهگرد عقدمون مطابق با شب ازدواج مولی الموحدین و دختر عزیز رسول اکرم(ص) میشه . دلم به همین تطابق تاریخها خوشه.وگرنه چیزی تو این کویر واسه من دلخوشی نمیشه. دلم خیلی برات تنگه.میدونم که همه حرفام تکراری شده اما بدون خدا رو خوش نمیاد دیوونه کنی و جابذاری بری و دیگه یه سر هم نزنی .
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:51  توسط مجنون ترین مجنون
|
سلام امام رضای من
می دونم که خیلی سرتون شلوغه .دل منم خیلی بیشتر از سر شلوغی شما برات تنگه .امروز روز زیارتی شماست .حانیه و مهدیه و خاله مژگان تو مشهدالرضات تو حرمت و من .... آقا دلم خیلی برات تنگ شده خیلی زیاد .دقیق امروز که این مناسبت زیباست ۱۱۴ روز از عقد من و آقا جواد گذشته . آقا ؟دیوونتم .کاش منم اونجا بودم .آقا یاسر فردا راهی سفر عاشقی میشه و دایی رضا شنبه به سمت مشهدت حرکت می کنه و باز منم و یه دنیا دل تنگی .آقاااااااااااااااااا؟ بگو من چجوری تو این لحظه ها نرمال باشم؟چجوری اشک نریزم ؟چجوری بهارم ؟
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:17  توسط مجنون ترین مجنون
|
سلام امام رضا جان
آقا ؟حیف که اینجا نمیشه گریه کرد .یعنی میشه اما همه بهم می گن دیوونه .میگن حتما یه مشکل لاینحلی داره که اینجوری بغض کرده.باور ندارن اشکام واسه دوری شماست.آخه اونا که همه ی عزیزاشون بهشون خیلی نزدیکن .نمی فهمن من چی می گم .بخدا نمی فهمن .حتی اگه عزیزشون ازشون دوره فقط با یه تلفن صداشو می شنون و آروم می گیرن اما من چی؟آقا من چی؟ آقا ؟دلم برات پر میزنه .بخدا خیلی دلم هواتو کرده.کاش این فاصله های لعنتی نبود .خدااااااااااااااا؟ نمی دونم چه دعایی غیر مجاور شدنت کنم تا آروم بگیرم؟کاش این حاجت منو داده بودی یا ای کاش اینجوری منو هوایی نکرده بودی. امام رضای من حالم خیلی بده .به این فکر می کنم که چرا اینجوری دوستت دارم.بدت نیاد اما نمی ذاری زندگیم نرمال باشه.وقتی دلم برات پرپر میزنه هیچی حالیم نیست اشکام بی اختیار میباره.گلوم از درد یه بغض خیلی کهنه خفه میشه.دلم از جا کنده میشه عکسات . خاطراتت . منو خاکستر میکنه .آقا؟میفهمی چی می گم ؟میدونی چی می کشم؟ بهارم باور کن که همه ی زندگیمی .آقا؟دلم خیلی میخواد این حرفارو تو صحن نقلاب میزد نه تو این بلاگ. آقا جونم خوش به حال این مشهدی ها .صبح من با یه نگاه به عکسات شروع می شه و صبح اونا با نگاه به گنبدت.شب من با یه دنیا دلتنگی شروع میشه و شب اونا با یه ارامش عجیب .آخه اونا می دونن تو اونجایی و من می دونم که ازت یه عالمه فاصله دارم . آقا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟دارم دیوونه میشم و تو از من احوالی نمی پرسی. منو دیوونه کردی و تنهام گذاشتی .بخدا این رسمش نیستا . هرچند حال و روز زمین و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:43  توسط مجنون ترین مجنون
|
|
|