|
سلام آقا جونم .فداي خاك پاي زائرات ميدونم كه اين روزا سرت خيلي شلوغه.چقدر دلم برات تنگ شده .آقا جونم؟ميدونم تمام حرفام تكراري شده اما بدون همش از سر دلتنگي و دوري شماست . دلم واسه بوی شهرت لك زده .الان آقا ياسرمون پيش شماست .چند روز از اومدن آقا رضا ميگذره .دلم ميخواست فقط از شهرت برام حرف بزنن ،از حرمت ،از غروباي گنبدت ،از اذن دخول خوندنشون ، از نمازاي جماعت حرمت ، از سقاخونت ، از كفترات . . . . . . . . بي خيال ! من كه از تو دورم و نمي تونم به اينا برسم . امروز عيده و من از همين راه دور بهت تبريك مي گم .راستی امروز دومین سالگرد عقد ما دوتاست .واسه خوشبختی جاودانمون دعا کن . آقا جونم ديشب تو مفاتيح خوندم كه شب با بركتي هست و خيلي از مريضا شفا ميگيرن .ميدونم كه ديشب شما هم به خيلي ها عيدي دادي .آقا جونم منم يه حاجت دارم .دوست دارم از تو بگيرم .توئي كه آرزوي دل مني خودت حاجت اين مجنونت رو بده . آقا ؟نذار نااميد بشم .جون جوادت به منم جواب بده . به ياسر گفتم واسم دخيل ببنده .درست پشت پنجره فولادت .نمي دونم يادش مي مونه يا نه . وقتي حاجي پيام داد واسم پنجاه ركعت نماز خونده مونده بودم چي بگم .اون بخاطر اينكه شما حاجتشو دادين واسه من نماز ميخونده .خدايا !ازت ممنونم بهم عابرو دادي .فقط خوت كمكم كن كه همونجوري كه راجع بهم فكر مي كنن باشم . آقا جان ؟دلم لك زده براي زيارتت.راستشو بخواي واسه جمكران و حرم حضرت معصومه (س) هم دلتنگم.كاش ما هم مي تونستيم زائر بشيم .كاش دوباره ما دو تا رو مي طلبيدي .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 11:2  توسط مجنون ترین مجنون
|
سلام آقا جونم .از صمیم قلبم این روز خجسته رو بهت تبریک می گم .آقا ؟من ازتون عیدی میخوام .خودت که خوب میدونی حاجتم چیه . امروز روز تولد گل گلخونت آقا جواد شماست .چقدر این دل دیوونه هوای زیارتت رو داره .خوش به حال مامان و بابای مریم خوش به حال همه ی اونایی که امروز تو حرمت بودن . آقا ؟دلم تنگه خیلی زیاد .امروز به هر طریقی بود خودمو به مهدیه دهبالا رسوندم تا دعای ندبه رو اونجا بخونم .چقدر آقامون غریبه نمی دونم چند نفر امروز یاد آقا بودن .نمی دونم چند تا قطره اشک امروز واسش ریخته شده .ولی آقا جون آقامون خیلی غریبه دلم میگیره وقتی به کارای خودمون فکر میکنم .دلم از همه آدما میگیره چرا تا کارمون لنگ میشه داد میزنیم یا صاحب الزمان ادرکنی ولی تو خوشیامون یادی از آقا نمی کنیم ؟ چرا ؟چرا ماها اینقدر نامردیم ؟چرا ؟خدایا مارو ببخش کمکمون کن تا آقامونو درک کنیم .خداااااااا چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نه ........ برای عده ای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح ...ظهر ... نه غروب شد نیامدی
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:19  توسط مجنون ترین مجنون
|
|
|